ابن حسام خوسفی | غزلیات | غزل شماره ۶۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
شب عیش است و ساقی با شراب ناب میآید زعکس طلعت او شعله مهتاب میآید شب اندوه و تنهایی مرا از مطلع دولت بشارت داد کان خورشید عالمتاب میآید چو اندر دیده میآید خیال لعل میگونت به جای آبم از دیده همه خوناب میآید برفت از ناله من خواب خوش از دیده مردم الاای مردم دیده ترا چون خواب میآید خیال ابرویت درچشم من پیوسته میگردد مه نو بین که چون ماهی میان آب میآید زتاب زلف مشکینت صبا بر خویش میپیچد صبا را غالبا از پیچ زلفت تاب میآید سواد ابن حسام از نامه میشوید به آب چشم چو در وقت کتابت یادش از احباب میآید