یک کاسه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. س)(ق مر.)(عا.)یک جا، کلی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. س)(ق مر.)(عا.)یک جا، کلی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یک کاسه . [ ی َ / ی ِ س َ / س ِ ] (ص مرکب ) مجموع . یکی . (یادداشت مؤلف ). یک قلم . - یک کاسه کردن ؛ یکی کردن . یک جا جمعکردن . کنایه از با هم پیوستن و به هم آمیختن . (آنندراج ) : همین است پیغام گلهای رعنا که یک کاسه کن نوبهار و خزان را. صائب (از آنندراج ). از وقت تنگ چون گل رعنا در این چمن یک کاسه کرده ایم بهار و خزان خویش . صائب (از آنندراج ). نگذاشته ست حسن تو چیزی برای گل یک کاسه کرده است چو می آب و رنگ را. شفیع اثر (از آنندراج ). ◄ (ق مرکب ) به قدر یک کاسه . به اندازه ٔ یک کاسه . محتوای کاسه ای . - امثال : یک کاسه کاچی صد تا سرناچی .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی