یک دم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یک دم . [ ی َ / ی ِ دَ ] (اِ مرکب، ق مرکب ) یک نفس : این است که از برای یک دم در چارسوی امید وبیمیم . خاقانی . ◄ یک لحظه . (آنندراج ) (ناظم الاطباء). یک لمحه . (ناظم الاطباء). لحظه ای . (یادداشت مؤلف ) : که با من یک زمان چشم آشنا باش مکن بیگانگی یک دم مرا باش . نظامی . بی ما تو به سر بری همه عمر من بی تو گمان مبر که یک دم ... سعدی . - امثال : یک دم نشد که بی سر خر زندگی کنیم . و رجوع به دم شود. ◄ دایم . همیشه . پیوسته . بدون توقف . یک بند. بی وقفه . یک ریز: یک دم حرف می زد.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی