یک دل
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(یَ یا یِ. دِ) (ص مر.)<BR>۱- متحدالقول، یک زبان.<BR>۲- صمیمی، مخلص.<br>
فرهنگ فارسی معین
(یَ یا یِ. دِ) (ص مر.) ۱- متحدالقول، یک زبان. ۲- صمیمی، مخلص.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یکدل . [ ی َ / ی ِ دِ ] (ص مرکب ) متفق و متحد و یک جهت و هم خیال و هم نیت و هم قصد و موافق . (ناظم الاطباء). متحدالقول . صمیمی . مصافی . هم عقیده . همداستان . یک زبان . (یادداشت مؤلف ) : دوستانی مساعد و یکدل که توان گفت پیش ایشان راز. فرخی . چاکر یکدل و از شهر تو و از کف تو یافته نعمت و از جاه تو با جاه و خطر. فرخی . خوشا با رفیقان یکدل نشستن به هم نوش کردن می ارغوانی . فرخی . رادمرد و کریم و بی خلل است راد و یک خوی و یکدل و یکتاست . فرخی . همیشه تا که نبوده ست چون دورو یکدل چنان کجا نبود مرد پارسا چو مرای . فرخی . از رضای او نتابند و مر او را روز جنگ یکدل و یک رای باشند و موافق بنده وار. فرخی . با دوستان شاه جهان خواجه یکدل است با دشمنان او همه ساله دلش دوتاست . فرخی . بر کف دست نهم یکدل و یک رایت وانگه اندر شکم خویش دهم جایت . منوچهری . یکدل و یکتا خواهم که بوی جمله مرا وانکه او چون تو بود یکدل و یکتا نشود. منوچهری . ز شایسته رفیقان دور گشته ز یکدل دوستان مهجور گشته . (ویس و رامین ). با خِرَد باش یکدل و همبر چون نبی با علی به روز غدیر. ناصرخسرو. بدگوهر لئیم ظفر همیشه یکدل و ناصح باشد تا به منزلتی که امیدوار است برسد. (کلیله و دمنه ). باش یکدل که هرکه یکدل نیست درجه اش را ز یک به ده نکنند. خاقانی . کاش در عالم دو یکدل دیدمی تا دل از عالم بر آن دل بستمی . خاقانی . در وقت تحفه ای و هدیه ای که بابت معشوق یکدل و محبوب یکتا بود راست کرد. (سندبادنامه ص ٢٨٨). همه یکدل چو نار یکدانه گرچه صد دانه از یکی خانه . نظامی . مرا نصرت ایزدی حاصل است که رایم قوی لشکرم یکدل است . نظامی . قاضی را نصیحت یاران یکدل پسند آمد.(گلستان ). بگفت ار نهی با من اندر میان چو یاران یکدل بکوشم به جان . سعدی . کسی برگرفت از جهان کام دل که یکدل بود با وی آرام دل . سعدی . نه طریق دوستان است و نه شرط مهربانی که به دوستان یکدل سردست برفشانی . سعدی . خوش آمد نیست سعدی را در این زندان جسمانی اگر تو یکدلی با او چو او در عالم جان آی . سعدی . دو نوبت زن ار یافتی یکدلی نباشد چو تو در جهان مقبلی . نزاری قهستانی . دو دوست با هم اگر یکدلند در همه کار هزار طعنه ٔ دشمن به نیم جو نخرند. ابن یمین . به سبب آنکه همه یکدل و یک زبان باشند. (تاریخ قم ص ٢٥٢). یعنی بعد از آنکه همه یکدل و یک زبان بودند هرکسی از ایشان رایی و اختلافی و اختیاری گرفت . (تاریخ قم ص ١٦٤). یکدل و یک جهت و یک رو باش وز دورویان جهان یکسو باش . جامی . چون دو برگ سبز کز یکدانه سر بیرون کنند یکدل و یک روی در نشو و نما بودیم ما. صائب . - یکدل شدن ؛ موافق و یک جهت شدن . یک رو و یک رنگ شدن . هم خیال و هم نیت شدن . هم عقیده شدن : بدیشان چنین گفت یکدل شوید سخن گفتن هرکسی مشنوید. فردوسی . ز شاهان هرکه با تو دوستی پیوست و یکدل شد به جاه تو مخالف را به چاه انداخت از ایوان . فرخی . مباش ایمن که با خوی پلنگ است کجا یکدل شود آخر دورنگ است . نظامی . تو با دوست یکدل شو و یک سخن که خود بیخ دشمن برآید ز بن . سعدی . تو شمع انجمنی یک زبان و یکدل شو خیال و کوشش پروانه بین و خندان باش . حافظ. - یکدل کردن ؛ متحد و موافق کردن : لشکری که دلهای ایشان بشده بود و مرده، به تحسین پادشاهانه همه را زنده و یکدل و یکدست کرد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٨٥). ◄ جازم . مصمم در عزم . منجز. مقابل دودل و دودله . (یادداشت مؤلف ) : به مهمان چنین گفت کای شاه فش بلنداختر و یکدل و کینه کش . فردوسی . بدیدم چو یکدل دو اندیشه کرد ز هر دو برآورد ناگاه گرد. فردوسی . همی بود یکدل پر از کین و درد بدان گه که خورشید شد لاجورد. فردوسی . تو تا برنشستی به زین نبرد نبودی مگر یکدل و پاکمرد. فردوسی . چون روز شود خصمی سخت شوخ و گربز پیش خواهد آمد و لشکری یکدل دارد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٥). هفت فلک به خدمتش یکدل و تا ابد زده چارملک سه نوبتش در دو سرای ایزدی . خاقانی . تویی کز من همیشه غافلی تو به عشق شاه خسرو یکدلی تو. نظامی . فرید یکدلت را یک شکر ده که در صاحب نصابی او حقیر است . عطار. میی خور کز سر دنیا توانی خاستن یکدل نه آن ساعت که هشیارت کند مخمور بنشینی . سعدی . - یکدل و یک تن ؛ یکدل و یک تنه . موافق . همرای : همه شهر ایران تو را دشمنند به پیکار تو یک دل و یک تنند. فردوسی . سواران که در میمنه با منند همه جنگ را یکدل و یک تنند. فردوسی . - یکدل و یک تنه ؛ یکدل و یک تن . متحد. موافق : فریبرز کاوس بر میمنه سپاهی همه یکدل و یک تنه . فردوسی . بیاراست با میسره میمنه سپاهی همه یکدل و یک تنه . فردوسی . سپاهی فرستاد بر میمنه گرانمایه و یکدل و یک تنه . فردوسی . سراسر بگفت آنچه رفت از بنه که بود اندر آن یکدل و یک تنه . فردوسی . - یک دل و یک جهت ؛ بی تردید.مصمم . (یادداشت مؤلف ). - یک دل و یک جهت شدن ؛ در همه چیز با هم متفق شدن و متحد گشتن و اتفاق کردن .(ناظم الاطباء). - یکدل و یک زبان ؛ یکروی . که دل و زبانش یکی است : برادر بدش یکدل و یک زبان ازاو کهتر آن نامدار جهان . فردوسی . کنون داستان گوی در داستان از آن یکدل و یک زبان راستان . فردوسی . چو نزدیک نوشین روان آمدند همه یکدل و یک زبان آمدند. فردوسی . - یک دل و یک نهاد ؛ صمیمی . صادق : چو خسرو که دارد ز هرمز نژاد ابا قیصر او یک دل و یک نهاد. فردوسی . یکی پرهنر مرد با شرم و داد به آزادگی یکدل و یک نهاد. فردوسی . نبیره ی ْ فریدون و پور قباد دو جنگی بود یکدل و یک نهاد. فردوسی . و رجوع به همین ترکیب در ذیل یک نهاد شود. ◄ آنکه در عقیده اش خلل نباشد. معتقد. مؤمن : چو خرسند گشتی به داد خدای توانگر شوی یکدل و پاک رای . فردوسی . بپوشید زربفت چینی قبای همه یکدلانید وپاکیزه رای . فردوسی . هنر نزد ایرانیان است و بس ندارند شیر ژیان را به کس همه یکدلانند و یزدان شناس به نیکی ندارند از بد هراس . فردوسی . فرستید هرکس که دارید خویش که باشند یکدل به گفتار و کیش . فردوسی . که با موبد یکدل و پاک رای زدیم از بد و نیک ما پاک رای . فردوسی .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی