یک دستی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. دَ) (اِمص.)<BR>۱- اتحاد، یگانگی.<BR>۲- هماهنگی، یک شکلی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. دَ) (اِمص.) ۱- اتحاد، یگانگی. ۲- هماهنگی، یک شکلی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یکدستی . [ ی َ / ی ِ دَ] (ص نسبی ) منسوب به یکدست . مربوط به یکدست . ◄ (ق مرکب ) با یک دست . به وسیله ٔ یک دست : سنگ بدان بزرگی را یکدستی برمی دارد. (از یادداشت مؤلف ). - یکدستی زدن به کسی ؛ سخنی گفتن که مخاطب گمان کند تو از کار او آگاهی در صورتی که آگاه نیستی . گفتن چیزی که طرف اغفال شود و مکنون خود را افشاء نماید. (یادداشت مؤلف ). مطلبی را که در صحت آن شک دارند به طور قاطع به کسی گفتن و بدین وسیله او را وادار به اعتراف کردن و اصل مطلب و صورت درست آن را از زبان طرف شنیدن . (فرهنگ لغات عامیانه ). - یکدستی گرفتن کسی را ؛ اهمیت ندادن . اهمیت نگذاشتن . (یادداشت مؤلف ). او را بی اهمیت پنداشتن . کوچک و بی ارزش انگاشتن . ◄ (حامص مرکب ) یکسانی و یک وتیرگی و یک صورتی . یک نواختی . همواری . (یادداشت مؤلف ). ◄ اتحاد. همدلی : دشمنان هر دو جانب چون حال یکدلی و یکدستی مابدانند دندانهایشان کنده شود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢١٩).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی