یک انداز
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. اَ)<BR>۱- (ص مر.) برابر.<BR>۲- (اِ.) تیر کاری که با یک بار انداختن شکار یا دشمن را از پا درمی آورد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. اَ) ۱- (ص مر.) برابر. ۲- (اِ.) تیر کاری که با یک بار انداختن شکار یا دشمن را از پا درمی آورد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یک انداز. [ ی َ / ی ِ اَ ] (نف مرکب ) (از: یک + انداز، ریشه ٔ انداختن ) تیرانداز : باز در مغرب یک اندازان ز خون آفتاب پروز دراعه ٔ افلاک گلگون کرده اند. مجیر بیلقانی . ◄ (ن مف مرکب، اِ مرکب ) تیر زبونی را گویند که چون بیندازند تفحص و جستجوی آن نکنند. (برهان ) (از فرهنگ جهانگیری ). تیری است که به هر جانور پرنده بیندازند دیگر در پی آن نروند. (انجمن آرا). ◄ بعضی گویند: تیر کوچکی است که پیکان باریکی دارد و به غایت دور رود. ◄ بعضی دیگر گویند: تیری است که پیکان دوشاخی دارد. (برهان ): کمان من نکشد دست و بازوی شیران که تیر چرخ یک اندازی از کمان من است . اثیرالدین اخسیکتی . ◄ صاحب آنندراج گوید: کنایه از تیر زبونی که بر هر جانور که اندازند بر آن نرسد نوشته اند، لیکن از اشعار استادان به معنی تیر کاری و رسا معلوم می شود. (آنندراج ). تیر کاری که به یک بار انداختن کار شکار یا دشمن را می ساخته و محتاج به تیر دیگر انداختن نبوده است . (حاشیه ٔ برهان چ معین ): تا زده بر هدف سینه ٔ ما چرخ را هیچ یک انداز نماند. اثیرالدین اخسیکتی . یاسجی کز غمزه ٔ چشم یک اندازش برفت گرچه از دل بگذرد پیکانْش در بر بشکند. مجیر بیلقانی .
یک انداز. [ ی َ / ی ِ اَ ] (اِ مرکب ) (از: یک + انداز، مخفف اندازه ) جایی از کوه و کنار رودخانه و امثال آن را گفته اند که از بالا تا پائین برابر و هموار باشد چنانکه اسب و آدم و غیره بالا نتواند رفت و پایین نتواند آمد. (برهان ). قسمتی از کوه و آبکند و کنار رودخانه را گویند که از بالا تا پایین برابر باشد و آدمی و اسب و غیره بالا نتواند رفت و پایین نتواند آمد. (فرهنگ جهانگیری ) (از آنندراج ). ◄ (ص مرکب ) به معنی یکسان و برابر هم آمده است . (برهان ). یک اندازه . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). یکسان و برابر و دارای یک نشان و علامت . (ناظم الاطباء).