یک اسبه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. اَ بِ) (اِ.) (ص مر.)<BR>۱- دارای یک اسب.<BR>۲- یک تنه، به تنهایی.<BR>۳- (اِ.) آفتاب.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. اَ بِ) (اِ.) (ص مر.) ۱- دارای یک اسب. ۲- یک تنه، به تنهایی. ۳- (اِ.) آفتاب.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یک اسبه . [ ی َ / ی ِ اَ ب َ / ب ِ ] (ص نسبی ) سوار تنها. (ناظم الاطباء). سوار تنها را هم می گویند. (برهان ). تک سوار. ◄ شخصی را گویند که یک اسب داشته باشد. (برهان ). یک سواره : تو مردی یک اسبه نهفته نژاد به تو چون دهد چون بدیشان نداد. اسدی (گرشاسب نامه ). ◄ بهادرانه، از عالم یک تنه . (آنندراج ). یک تنه و این برای نشان دادن دلیری و دلاوری بسیار است : روز یک اسبه بر قضا رانده ست وآتش از روی خنجر افشانده ست . خاقانی . یک اسبه در دو ساعت گیرد سه بعداقلیم چون از سپهر چارم اعلام مهر انور. خاقانی . زآنجا که چنان یک اسبه راند دوران دواسبه را بماند. نظامی . خود را یک اسبه بر سر افلاک می زنم خورشیدسان سر اینک بر کف نهاده ام . طالب آملی (از آنندراج ). ◄ کنایه از آفتاب عالمتاب . (برهان ) (از آنندراج ). آفتاب . (ناظم الاطباء). کنایه از آفتاب باشد. یک سواره . (انجمن آرا) : شاه یک اسبه بر فلک خون ریخت دی را نیست شک آنک سلاحش یک به یک بر قلب هیجا ریخته . خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٣٧٩). سلطان یک اسبه سایه ٔ چتر بر ماهی آسمان برافکند. خاقانی .