یمان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یمان . [ ی َ ] (اِخ ) ابن رباب . ازبزرگان متکلمان خوارج . اول در فرقه ٔ ثعلبیه بود سپس به فرقه ٔ بهییه پیوست . و از اوست : کتاب المخلوق . کتاب التوحید. کتاب احکام المؤمنین . کتاب رد بر معتزله در قدر. کتاب مقالات . کتاب اثبات امامت ابی بکر. کتاب رد بر مرحبه . کتاب الرد علی حمادبن ابی حنیفه . (از فهرست ابن الندیم ). و رجوع به خاندان نوبختی ص ١٣٧ شود.
یمان . [ ی َ ] (اِ) تابش و ضیا و تابانی . (ناظم الاطباء). ◄ بیماریی است مهلک اسب را که به زودی کشد. (یادداشت مؤلف ).
یمان . [ ی َ ] (اِخ ) صورتی از یمن . (یادداشت مؤلف ) : دلم ز شوق عقیق لبش رسید به جان نسیم رحمتی از جانب یمان برسان . سلمان ساوجی . و رجوع به یمن شود. ◄ (ص نسبی ) منسوب است به یمن . یمانی . یمنی . یمن را با افزودن الف در میان میم و نون به صورت یمانی نیز منسوب کرده اند. (یادداشت مؤلف ). - برق یمان ؛ برقی که از جانب یمن بجهد. برق یمانی : خروشنده رعدش چوغران صهیل درخشنده نعلش چو برق یمان . مسعودسعد. روزی که در ابرسان یمینت برق گهر یمان ببینم . خاقانی . تا دگر باد صبایی به چمن بازآید عمر می بینم و چون برق یمان می گذرد. سعدی . هر دم از روزگار ما جزوی ست که گذر می کند چو برق یمان . سعدی . زمان باد بهار است داد عیش بده که دور عیش چنان می رود که برق یمان . سعدی . دریغا چنان روح پرور زمان که بگذشت بر ما چو برق یمان . سعدی (بوستان ). - تیغ یمان ؛ تیغ یمانی . شمشیر ساخت یمن : نگر چه کرد او در کار جنگوان امسال به رمح خطی و تیر خدنگ و تیغ یمان . مسعودسعد. مانند سهیل یمن و آتش برقند چون با قدح و باده و با تیغ یمانند. امیرمعزی . جان زنگ آلوده در صدرش به صیقل داده ام زان چنان ریم آهنی تیغ یمان آورده ام . خاقانی . برده به هنگام زخم در صف میدان جنگ حربه ٔ هندی او حرمت تیغ یمان . خاقانی . دولت و صولت نمود، شیر علمهای او دولت ملک عجم، صولت تیغ یمان . خاقانی . - عقیق یمان ؛ عقیق یمانی . عقیقی که در یمن به دست می آمد : شِعری ̍ چو سیم خرد شده باشد عیوق چون عقیق یمان احمر. ناصرخسرو. دُرّ یتیم گوهر یکدانه را ز اشک جزع دو دیده پر ز عقیق یمان شود. سعدی . - گهر (گوهر) یمان ؛ کنایه است از شمشیر یمانی . شمشیر ساخت یمن : روزی که در ابرسان یمینت برق گهر یمان ببینم . خاقانی .