یلمه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(یَ مِ) (اِ.) قبا.<br>
فرهنگ فارسی معین
(یَ مِ) (اِ.) قبا.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یلمه . [ ی ُ م َ / م ِ ] (ترکی، اِ) آنچه در تغاری به حیوانات خورانند. (آنندراج ). اسم است از مصدر «یلماق »ترکی به معنی چیدن و کندن علف و گیاه و هم اکنون در آذربایجان خوشه های چیده ٔ گندم و جو و هر علف چیده را گویند اعم از اینکه به ستور بخورانند یا نخورانند. - یلمه کردن ؛ پاکیزه کردن بزغاله از موی جهت بریان کردن : مسموط آن است که گوسفند را یلمه کنند و این الذ است از مسلوخ . (بحرالجواهر).
یلمه . [ ی ُ م َ / م ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان آتابای بخش پهلوی دژ شهرستان گنبدقابوس، واقع در ٥٠٠٠گزی خاور پهلوی دژ، کنارراه فرعی گنبدقابوس . سکنه ٔ آن ٥٢٠ تن و آب آن از رودخانه ٔ گرگان است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٣).
یلمه . [ ی َ م َ / م ِ ] (اِ) یلمق . (دهار). نوعی از جامه ٔ پوشیدنی دراز که قبا نیز گویند. (ناظم الاطباء). قبا و معرب آن یلمق است . (از منتهی الارب ) (از المعرب جوالیقی ص ٣٥٤) (از فرهنگ جهانگیری ) (از انجمن آرا). قبا. یلمک . (یادداشت مؤلف ). قبا. (دیوان نظام قاری ص ٢٠٥). قبا و جامه ٔ پوشیدنی را گویند و معرب آن یلمق است . (برهان ) : یلمه ٔ صوف مشو بسته ٔ بند والا زانکه والاست شعار زن و این کار تو نیست . نظام قاری (دیوان ص ٤١). به هنگام خفتن یکی پیش بند گریزاند ایلچی یلمه ز بند. نظام قاری . من از یلمه بودم همیشه به تنگ گذشتی همی روز نامم به ننگ . نظام قاری .