یغما کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یغماکردن . [ ی َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) یغما گرفتن . یغما زدن . غارت کردن . تاراج کردن . (ناظم الاطباء). غارتیدن . چپو کردن . غارت کردن . به تاراج بردن . تاراج کردن . چاپیدن . چپاول کردن . (یادداشت مؤلف ) : اگر زمانه ز عدل تو آگهی یابد از این سپس نکند رخت عمر ما یغما. کمال اسماعیل . من هم اول روز دانستم که عشق خون مباح و خانه یغما می کند. سعدی . دلی که حور بهشتی ربود و یغما کرد کی التفات کند بر بتان یغمایی . سعدی . نرگس سرمست و زلف کافر او در جهان هرکه را جان و دلی دیدند یغما کرده اند. هندوشاه . ◄ موجب غارت گردیدن . به یغما دادن به دست ِ... : تمنای شکم روزی کند یغمای مورانت اگر هر جا که شیرین است چون زنبور بنشینی . سعدی .