یغما زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یغما زدن . [ ی َ زَ دَ ] (مص مرکب ) یغما کردن . (ناظم الاطباء). غارت کردن : چون به خروارهای سیب رسیدند درافتادند و پاک یغما زدند. (سیاستنامه ). ایا ستاره ٔ خوبان خلخ و یغما به دلبری دل ما راهمی زنی یغما. امیرمعزی . از خانیان گروهی کز خطشدند بیرون جنگ آوران یغما جانْشان زدند یغما. امیرمعزی . ورجوع به یغما کردن شود.