یرگست
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یرگست . [ ی َ گ َ ] (ق ) یرگس . حنان اﷲ. حاش للّه . حاشا. دورا. دوربادا. معاذاﷲ. (صحیح آن پرگست است ). (یادداشت مؤلف ) : پس این زنان گفتند حاش للّه ماهو بشر [ قرآن کریم ]؛ یرگست باد از این که مردم است مگر فرشته است گرامی . (ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی ). رودکی استاد شاعران زمان بود صد یک از ایشان تویی کسایی یرگست . کسایی . بدخواه تو خواهد که چو تو باشد یرگست هرگز نشود سنگ سیه لؤلؤ شهوار. فرخی . یرگست باد بر همه کردارهای بد آنک به نسبت نبیی مصطفی بود. غواص . ◄ (ص ) دور. (یادداشت مؤلف ) : ابوسعد آنکه از گیتی بدو یرگست شد بدها مظفر آنکه شمشیرش ببرد از دشمنان پروا. دقیقی .