یاوه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
یاوه . [وَ ] (اِخ ) نام پهلوانی ایرانی است بر طبق برخی از نسخ شاهنامه : پس گیو بد یاوه ٔ سمکنان برفتند خیلش یگان و دوگان . فردوسی .
یاوه . [ وَ / وِ ] (ص ) سخنان سردرگم و هرزه و هذیان و فحش و دشنام . (برهان ). [ سخن ] هرزه و بیهوده . (آنندراج ) (غیاث اللغات ). بیهوده وهذیان . (اوبهی ). هذیان و هرزه . (سروری ). ایمه . (برهان ذیل ایمه ). بی معنی . مهمل . غاب . یافه : که نزدیک او فیلسوفان بوند بدان کوش تا یاوه ای نشنوند. فردوسی . کنون آمد ای شاه گرگین ز راه زبان پر ز یاوه روان پرگناه . فردوسی . زبان پر ز یاوه روان پرگناه رخش زرد و لرزان تن از بیم شاه . فردوسی . ز گفتار یاوه نداری تو شرم به دامت نیایم به گفتار گرم . فردوسی . همه یاوه همه خام و همه سست معانی از چکاته تا پساوند. لبیبی . ارسلان با برادر خطاب کرد تا چرا چنین سخن یاوه نااندیشیده گفتی . (تاریخ بیهقی ). صحبت نادان مگزین که تبه دارد اندکی فایده را یاوه ٔ بسیارش . ناصرخسرو. چنین یاوه تهمت چه بر ما نهند که از ما همه راستان آگهند. شمسی (یوسف و زلیخا). کنون حکم یزدان بر اینگونه بود ندارد سخن گفتن یاوه سود. شمسی (یوسف و زلیخا). - یاوه درای ؛ هرزه لای . هرزه و بیهوده گوی . (آنندراج ) : ای حکیمان رصدبین خط احکام شما همه یاوه ست و شما یاوه درایید همه . خاقانی . همار؛ مرد بسیارگوی یاوه درای . یهمور؛ بسیارسخن یاوه درای . (منتهی الارب ). - یاوه درایی ؛ بیهوده گویی . رجوع به درای و درایی و دراییدن شود. - یاوه دهان ؛ بیهوده سخن . آن که سخنان یاوه گوید : بنده که خلقی بُوَدَش در نهان بِه ْ بود از خواجه ٔ یاوه دهان . امیرخسرو. - یاوه سخن ؛ بیهوده گو. هرزه لا. هرزه درای : هم بگویندی گر جای سخن یابندی مردم یاوه سخن را نتوان بست دهان . فرخی . - یاوه سرا ؛ هرزه درای . یافه درای . ژاژخای . لک درای . (یادداشت مؤلف ). - یاوه سرایی ؛ هرزه درایی . ژاژخایی . هرزه لایی . یاوه درایی . لک درایی . (یادداشت مؤلف ). - یاوه کار ؛ بیهوده کار : سرانجام یوسف بشد خسته دل نه مانند آن یاوه کاران خجل . شمسی (یوسف و زلیخا). - یاوه کردن سخن ؛ بیهوده و بر باطل سخن گفتن : چو در خورد گوینده باید جواب سخن یاوه کردن نیاید صواب . نظامی . - یاوه گذاشتن ؛ بیهوده و باطل گذاشتن : که مهر ترا یاوه نگذاشتم ز جان مر ترا دوستتر داشتم . شمسی (یوسف و زلیخا). - یاوه گرد ؛ هرزه گرد. بیهوده گرد : ای بیخبران که پند گویید بهر دل یاوه گرد ما را. امیرخسرو (از آنندراج ). - یاوه گفتن ؛ سخن بیهوده گفتن . هرزه و بیهوده گفتن .مهمل و بی معنی گفتن . جفنگ گفتن : گر او را بد آید تو سر پیش اوی به شمشیر بسپار و یاوه مگوی . فردوسی . چنین داد پاسخ که یاوه مگوی که کار بزرگ آمده ستت به روی . فردوسی . گفت دل من بدو رورو و یاوه مگوی مرد به دوزخ رود بر طمع مهتری . عمادی شهریاری . - یاوه گوی ؛ بیهوده گو. که سخنان بی معنی و بی پایه گوید : سخن را به اندازه ٔ مایه گوی نه نیکو بود شه چنین یاوه گوی . فردوسی . که بیدادگر باشد و یاوه گوی جز از نام شاهی نباشد در اوی . فردوسی . کارهای شیرمردان کردی و از رشک تو حاسدانت یاوه گو هستند و جمله ژاژخوار. فرخی . زعفران خوار تازه روی بود زعفران سای یاوه گوی بود. نظامی . لیلی ز گزاف یاوه گویان در خانه ٔ غم نشست مویان . نظامی . که خود را نگه داشتم آبروی ز دست چنان گربز یاوه گوی . سعدی . جوابش بگفتند کای یاوه گوی چه غم جامه را باشد ازشست و شوی . نظام قاری . - یاوه گویی ؛ بیهوده گویی . ژاژخایی . - امثال : یاوه گویی دوم دیوانگی است . ◄ ناپدیدگشته و گم شده . یافه . (برهان ). گم و ناپدید. (غیاث اللغات ). گم شده . (سروری ). ضال . (یادداشت مؤلف ) : چو با دیو دارد سلیمان نشست کند یاوه انگشتری را ز دست . نظامی . اسب خود را یاوه داند وز ستیز می دواند اسب خود را راه تیز. مولوی . اسب خود را یاوه داند آن جواد و اسب خود او را کشان کرده چو باد. مولوی . - یاوه شدن ؛ ضایع شدن . گم شدن : دل که گر هفصد چو این هفت آسمان اندرو آید شود یاوه و نهان . مولوی . - یاوه کردن ؛ گم کردن . ازدست دادن : بدان شیر کز مام هم خورده ایم به صحبت که با یکدگر کرده ایم که یاوه مکن مهر یوسف ز دل ز چشم و دلش هیچ بیرون مهل . شمسی (یوسف و زلیخا). زبان مور به آصف دراز گشت و رواست که خواجه خاتم جم یاوه کرد و بازنجست . حافظ. چو مرد یاوه کند راه رشد نیست شگفت به قعر چاه درافتد ز اوج عزت و جاه . حاج سید نصراﷲ تقوی . - یاوه گردیدن ؛ گم شدن : چو ره یاوه گردد نماینده اوست چو در بسته باشد گشاینده اوست . نظامی . غم مخور یاوه نگردد او ز تو بلکه عالم یاوه گردد اندرو. مولوی . - یاوه گشتن ؛ از راه بیرون شدن . راه گم کردن : به عزم خدمتت برداشتم پای گر از ره یاوه گشتم راه بنمای . نظامی . - ◄ گم شدن . مفقود گشتن : اندر آن حمام پر می کرد طشت گوهری از دختر شه یاوه گشت . مولوی . گفت با شه که من به دولت شاه یافتم هرچه یاوه گشت ز راه . امیرخسرو. - یاوه گشته ؛ گم گشته . گم شده . گم : عاجز و یاوه گشته زان در غار بر پر آن پرنده گشت سوار. نظامی . یوسف یاوه گشته را جستند چون زلیخا ز دامنش رستند. نظامی . ◄ ضایع و تباه . - یاوه کردن ؛ تباه کردن . ضایع کردن : چودیو است کت برده دارد ز راه دلت را چنین یاوه کرد و تباه . شمسی (یوسف و زلیخا). مکن یاوه نام و نشان مرا بپرهیز جان وروان مرا. شمسی (یوسف و زلیخا). تا نشناسی گهر یارخویش یاوه مکن گوهر اسرار خویش . نظامی . خوش خبران غلام تو رطل گران سلام تو چون شنوند نام تو یاوه کنند پا و سر. مولوی (از جهانگیری ). - یاوه گشتن ؛ تباه شدن . از میان رفتن : نیز جوع و حاجتم از حد گذشت صبر و عقلم از تجوع یاوه گشت . مولوی . ◄ بی سرپرست . یله . بی کس . بی پرستار. بی فرمانده . و سرگردان و بلاتکلیف : ایران بن رستم پیش او بازشد و گفت من هم بدان صلح اندرم اما ربیع ما را یاوه بگذاشت و برفت . (تاریخ سیستان ). خجستانی بر امر عمرو [ لیث ] تا هری بیامد که هری از عمرو نتواند ستد راه سیستان برگرفت به فراه بسیارمردم عامه و یاوه بکشت و غارتها کرد. (تاریخ سیستان ). دریغا که بی مادر و بی پدر چنین مانده ام یاوه و خیره سر. شمسی (یوسف و زلیخا). - یاوه گذاشتن ؛ بی سرپرست و بی پرستار گذاشتن : گریزان ز من یوسف تنگدل مرا یاوه بگذاشته تنگدل . شمسی (یوسف و زلیخا).