گچ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گچ . [ گ َ ](اِخ ) دهی از بخش نیک شهر شهرستان چاه بهار، ٣٠٠٠٠گزی شمال نیکشهر و ٨٠٠٠گزی خاور شوسه ٔ نیک شهر به ایرانشهر. کوهستانی، گرمسیری، مالاریائی و سکنه ٔ آن ١٠٠ تن بلوچی است . آب آن از چشمه . محصول آن برنج، خرما و لبنیات . شغل اهالی زراعت و گله داری و ساکنین از طایفه ٔمیرلاشاری هستند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٨).
گچ . [ گ َ ] (اِ) پهلوی و پازند گچ، معرب آن جص، سریانی گسا، کلمه ٔ عربی، فارسی جبسین از یونانی غوپسس و غوپسینس آمده، در اکدی گسو آمده . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). خاکی باشد که آن را پزند و بدان خانه سفید کنند. (برهان ) (آنندراج ). در هندی و در اشعار قدما گرچ مستعمل است، و بر این تقدیر گچ مخفف این باشد : ناید از خاک و گچ و سنگ اینچنین طاقی مگر خاکش از سنگ و گرچ کافور و سنگش گوهر است . ابن یمین (از آنندراج ). رجوع به گرچ شود. جص . جبس . جیر. (منتهی الارب ). جبصین . جبص . (نخبة الدهر دمشقی ): تجدیر؛ اندودن دیوار را از گل و گچ و مانند آن . خشرم ؛ سنگ نرم که از آن گچ پزند. جصاصات ؛ جاهائی که در آنجا گچ سازند. طبیخ ؛ گچ پخته . (منتهی الارب ). گچ و سنگ و هیزم فزون از شمار بیارید چندانکه باید به کار. فردوسی . ز سنگ و ز گچ بود بنیاد کار چنین کرد تا باشد آن پایدار. فردوسی . به سنگ و به گچ دیو دیوار کرد نخست از برش هندسی کار کرد. فردوسی . رجوع به حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ذیل کلمه ٔ گچ شود. - امثال : از سفیدی گچ تا سیاهی زغال را باید از بازار بخریم ؛ یعنی آذوقه در خانه نداریم، نظیر: شیر مرغ و جان آدم، از سیر تا پیاز. (امثال و حکم دهخدا). قبر آقا گچ میخواهد و آجر . (امثال و حکم دهخدا). - گچ گرفتن عضوی را ؛ به گچ اندودن عضوی برای جبران شکستگی استخوان .