گپی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گپی . [ گ ِ ] (ترکی، اِ) در ترکی ترجمه ٔ لفظ«مانند» آید که حرف تشبیه است . (آنندراج ) (غیاث ).
گپی . [ گ ِ ] (اِخ ) دهی از دهستان میانکوه بخش چاپشلو از شهرستان دره گز، در ٥٠هزارگزی جنوب باختری باشلو، سر راه شوسه ٔ عمومی قوچان به دره گز. کوهستانی، معتدل و سکنه ٔ آن ١٦٤ تن . آب آن از چشمه . محصول آن غلات، بنشن و شغل مردم زراعت است . راه اتومبیل رو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).
گپی . [ گ ُ ] (اِ) کبی . کپی . بوزینه . (لغت فرس اسدی ص ٥٣٠). حمدونه . میمون . قرد : خدای تعالی دو گروه را مسخ کرد و از بنی اسرائیل یکی از اصحاب المائده را خوک گردانید و دگر گروه پیش از داود بودند اندر دیهی که روز شنبه ماهی داشتندی و شنبه را نگاه نداشتندی . خدای تعالی ایشان را مسخ کرد و گپی و بوزینه گردانید. (ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ). ... پس خدای تعالی آن خلق را که نافرمانی کردند از پس دو سال ایشان را بوزینه و گپی گردانید و هفت روز بزیستند بعد از آن بمردند. (ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی ایضاً). در میان کوه اول چندین هزارهزار گپی پیش آمدند و در میان کوه دوم چندین هزارهزار زرافه . (مجمل التواریخ و القصص ). یکی پیر گپی بیامد چو دود ز شیران و دیوان کالا ربود. ؟ (از فرهنگ اسدی ص ٥٣٠).