گوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گوی . (اِ) گه . گوه . فضله ٔ آدمی و دیگر جانوران : ز جغد و بوم به دیدار شومتر صد بار ولی به طعمه و خیتال جخج گوی همای . سوزنی .
گوی . (اِ) گلوله ای که از چوب سازند و با چوگان بازند. (برهان قاطع) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). گوی چوگان بازی . (صحاح الفرس ) (بحر الجواهر) (فرهنگ شعوری ). مقابل چوگان . گوی پَهنه : زمانه اسب و تو رایض به رای خویشت تاز زمانه گوی و تو چوگان به رای خویشت باز. رودکی . ز چوگان او گوی شد ناپدید تو گفتی سپهرش همی برکشید. فردوسی . ابا گوی و چوگان به میدان شویم زمانی بتازیم و خندان شویم . فردوسی . بر آن سان که شد سَرْش مانند گوی سوی دیگران اندر آورد روی . فردوسی . ز دستهاشان پهنه ز پایها چوگان ز گرد سرها گوی، اینت شاه و اینت جلال . فرخی . عالمی دیدم برگرد تو نظاره و تو یک منی گوی رسانیده به اوج کیوان . فرخی . گاه است که یکباره به کشمیر خرامیم از دست بتان پهنه کنیم از سر بت گوی . فرخی . چو چوگان خمیده ست بدگوی ما نباشم به چوگان بدگوی، گوی . عنصری . قدم کرد چوگان و در خم اوی ز میدان عمرم به سر برد گوی . اسدی . دی به دشت از سر چون گوی همی گشتم وز جفای فلک امروز چو چوگانم . ناصرخسرو. بخواه گوی زنخ لعبتان چوگان زلف گهی به گوی گرای و گهی به چوگان باز. سوزنی . فرخ تن آنکه دل کند گوی پس با تو درافکند به میدان . وطواط. ره گم نکنی و در تحرک چون گوی ز پای سر کنی گم . انوری . مرا چون گوی سرگردان اگر دارد عجب نبود چنین گویی که الا زخم چوگان را نمی شاید. مجیر بیلقانی . گردد فلک المحیط گویت گر دست تو صولجان ببینم . خاقانی . میدان ملامت را گر گوی شوی شاید کایوان سلامت را بنیاد نخواهی شد. خاقانی . دلت خاقانیا زخم فلک راست که آن چوگان چنین گویی ندارد. خاقانی . صولجان و گوی شه باد از دل و پشت عدو کز کفش بر خلق فیض جاودان افشانده اند. خاقانی . گوی قبولی ز ازل ساختند در صف میدان دل انداختند. نظامی . شام ز رنگ وسحر از بوی رست چرخ ز چوگان زمی از گوی رست . نظامی (مخزن الاسرار ص ١٢٢). مانده ام همچو گوی در ره تو گم شده پا و سر چه میطلبی . عطار. همچون گویم که در ره او دارم سر او و سر ندارم . عطار. همچو گویی سجده کن بر روی و سر جانب آن صدر شد باچشم تر. مولوی . عشق مولی کی کم از لیلی بود گوی گشتن بهر او اولی بود. مولوی . دشمنی کز تو گریزان میدود بر سر چو گوی آید از گوی گریبانش ندا اَیْن َ الْمَفَر. کمال اسماعیل . پستان یار در خم گیسوی تابدار چون گوی عاج در خم چوگان آبنوس . سعدی . به کشتی و نخجیر وآماج و گوی دلاور شود مرد پرخاشجوی . سعدی . بود گوی سرم را با خم چوگان تو حالی به یک چوگان چه باشد گر به حال گوی پردازی . جامی . فلک میگوید اللهم سلّم از قفای تو چو رخش تیزگام اندر قفای گوی می تازی . جامی . مرا بس بر سر میدان عشاق این سرافرازی که روزی پیش چوگانت کنم چون گوی سربازی . جامی . ◄ مطلق گلوله . (برهان قاطع) (فرهنگ شعوری ) (آنندراج ) (بهار عجم ). هر چیز گرد. (ناظم الاطباء). هر شی ٔ گرد و مدور از هر چیز که باشد : امیرک برفت و یافت اریارق را چون گوی شده و در بوستان میگشت و شراب میخورد و مطربان میزدند. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ٢٢٧). زمین همچو گوی و چو گوی آسمان فراوان مراو را دلیل و گواست . ناصرخسرو. - گوی زنخ ؛ کنایه از چانه ٔ گرد محبوب : به هر کوئی پریرویی به چوگان میزند گویی تو خود گوی زنخ داری بساز از زلف چوگانی . سعدی . - گوی زنخدان ؛ کنایه از چانه ٔ گرد محبوب : به چندین حیلت و حکمت که گوی از همگنان بردم به چوگانها نمی افتد چنین گوی زنخدانی . سعدی . - گوی بردن در چیزی و امری ؛ برتری یافتن در آن : ز خلق گوی لطافت تو برده ای امروز که دل به دست تو گویی است در خم چوگان . سعدی . به چندین حیلت و حکمت که گوی از همگنان بردم به چوگانها نمی افتد چنین گوی زنخدانی . سعدی . ◄ کره ٔ زمین . کره ٔ خاک : هرچند در میان دو گویم زمین و چرخ لیک این دو گوی را به یک اندیشه پهنه ام . سنائی . ◄ گلوله ٔ نخ و کهنه . (ناظم الاطباء). گلوله . غُنده . غُندِش . ◄ مقدار برهم فشرده یا نهاده از هر چیز جامد. - گوی معنبر ؛ گوی عنبری . گلوله ای از عنبر. قطعه ای از عنبر : فصاد روزگار به زهر آب داده نیش توشادمان و غره که گویش معنبر است . اثیرالدین اخسیکتی . آن گوی معنبر است در جیب یا بوی دهان عنبرین بوست . سعدی . رجوع به گوی فصاد شود. - گوی فصاد ؛ گویی از عنبر که فصادان داشتندی و گاه فصد به دست بیمار دادندی تا ببوید. (یادداشت مؤلف ) : از این پس بادبان ابر در خون آشنا کردی اگر حکم شهنشاهی فرو نگذاشتی لنگر شدی طشت فلک پر خون ز حلق دشمنان شه زمین چون گوی فصادان که درغلتد به خون اندر. (از سندبادنامه ص ١٦). - گوی گردان ؛ کره ٔ زمین : چو نیمی ز تیره شب اندر گذشت سپهر از بر گوی گردان بگشت . فردوسی . چنین چند گردی در این گوی گردان کزین گوی گردان شدت پشت چوگان . ناصرخسرو. بدارنده کاین آتش تیزپوی دواند همی گرد این تیره گوی . اسدی . این کلمه، با کلمه ای یا کلماتی دیگر ترکیب شود و معانی خاصی دهد اکنون برخی از این ترکیبات : - تیره گوی ؛ کره ٔ زمین : بدارنده کاین آتش تیزپوی دواند همی گرد این تیره گوی . اسدی . - گوی اغبر ؛ کره ٔ زمین . کره ٔ خاکی . گوی تیره : به دانش توانی رسید ای برادر از این گوی اغبر به خورشید ازهر. ناصرخسرو. همی تا جهان است و این چرخ اخضر بگردد همی گرد این گوی اغبر. ناصرخسرو. - گوی تیره ؛ کره ٔ زمین . گوی اغبر. گوی خاکی . تیره گوی . گوی مغبّر : روی صحرا را بپوشد حلّه زربفت زرد چون به شب زین گوی تیره روی زی صحرا کند. ناصرخسرو. - گوی خاکی ؛ کره ٔ زمین . کره ٔ خاک . - گوی زمین ؛ گوی خاکی . کره ٔ زمین : چه بد تواند کردن مهی که گوی زمین کندش تیره از آن پس که باشد او انور. مسعودسعد. تا شب است و ماه نو گویی که از گوی زمین گرد بر گردون سیمین صولجان افشانده اند. خاقانی . رجوع به کره ٔ زمین و ارض شود. - گوی ساکن ؛ کره ٔ خاک . کره ٔ زمین .رجوع به همین کلمه شود. - گوی سیه ؛ کره ٔ خاک . گوی تیره . کره ٔ زمین . گوی اغبر : وین بلند و بیقرار و صعب دولاب کبود گرد این گوی سیه تا کی همی خواهد دوید. ناصرخسرو. این گوی سیه را به میان خانه که آویخت نه بسته طنابی نه ستونی زده زین سان . ناصرخسرو. - گوی فلک ؛ کره ٔ زمین . کره ٔ خاکی . گوی تیره : خورشید کسری تاج بین ایوان نو پرداخته یک اسبه بر گوی فلک میدان نو پرداخته . خاقانی . - گوی مدور ؛ گوی زمین : این چنبر گردنده بدین گوی مدور چون سرو سهی قد مرا کرد چو چنبر. ناصرخسرو. - گوی مغبّر ؛ کره ٔ زمین . کره ٔ خاک : خفته چه خبر دارد از چرخ و کواکب ما را ز چه رانده است بر این گوی مغبّر. ناصرخسرو. ◄ فلک . افلاک . سیارات . ثوابت : این گویهای هفت ستاره ٔ رونده اند و زیر این همه، گویی است ستارگان بیابانی را که ثابته خوانند ایشان را یعنی ایستاده . و این صورت هر هشت گوی است . (التفهیم بیرونی ص ٥٧). ◄ به معنی تکمه باشد که گوی گریبان است . (برهان قاطع). تکمه ٔ گریبان است که در حلقه اندازند تا بسته شود و آن حلقه را به پارسی انگله گویند. (انجمن آرا). تکمه ٔ جامه . (فرهنگ سروری ) (آنندراج ). دگمه : من دریده جیب و اندر گردن آن سیم تن دستها افکنده در هم همچو گوی و انگله . مسعودسعد. ای لعبت مشکین کله، بگشای گوی از انگله می خور ز جام و بلبله با ما خور و باما نشین . سنائی . گوی از انگله بگشاده و از غایت لطف ماه بر چرخ شده بسته ٔ آن سینه و بر. سنائی . - گوی انگل . رجوع به ذیل همین کلمه شود. - گوی انگله . رجوع به ذیل همین کلمه شود. - گوی پیراهن ؛تکمه و حلقه که تکمه در آن بند شود. (بهار عجم ) : گر جلال تو کسوتی دوزد مهر را گوی پیراهن خواهد. کمال اسماعیل (از بهار عجم ). رجوع به گوی انگله شود. - گوی کفش ؛ گره کفش . گره ریسمان کفش : گوی بخت ما به چوگانی سرافرازی نیافت پای مال نیک و بدچون گوی کفش بسته شد. ملاطغرا (از بهار عجم ). - گوی گریبان . رجوع به ذیل همین کلمه شود. ◄ بند گریبان قبا و فرجی . (صحاح الفرس ). ◄ حباب . کوپله ٔ آب . (یادداشت مؤلف ). فُقّاعَة. (اقرب الموارد). - گوی از آب برداشتن ؛ در جنگ با شمشیر نهایت چرب دست بودن : چو پیران و نستیهن جنگجوی چو هومان که برداشتی ز آب گوی . فردوسی . ◄ حباب چراغ . (یادداشت مؤلف ). ◄ گوه . گه . سرگین .غایط. (یادداشت مؤلف ).
گوی . (نف مرخم ) مرخم و مخفف گوینده . - آفرین گوی ؛ آفرین گوینده : که باد آفریننده ای را سپاس که کرد آفرین گوی را حق شناس . نظامی . - آمین گوی ؛ آمین گوینده . کسی که آمین گوید. - اخترگوی ؛ اخترشمار. منجم . - اذان گوی ؛ مؤذن . بانگ نماز گوینده . - اغراق گوی ؛ که اغراق گوید. اغراق گوینده . مبالغه گو. - افسانه گوی ؛ افسانه گوینده : زر افتاد در دست افسانه گوی به در رفت از آنجا چو زر تازه روی . سعدی . - اندرزگوی ؛ اندرزگوینده . نصیحت گوینده . - ایارده گوی ؛ گوینده ٔ ایارده . خواننده و سراینده ٔ ایارده . و آن تفسیر و چگونگی کتاب زند است . (برهان قاطع). کسی که شرح کتاب زند خواند : چه مایه زاهد و پرهیزگار و صومعگی که نسک خوان شده در عشقش و ایارده گوی . خسروانی (از آنندراج ). رجوع به ایارده شود. - بدگوی ؛ زشت گو. که زشت گوید. کسی که گفتار زشت دارد : به یزدان نمایم به روز شمار بنالم ز بدگوی با کردگار. فردوسی . بدو گفت کاین عهد من یاد دار همه گفت بدگوی من باد دار. فردوسی . چو چوگان خمیده است بدگوی ما نباشم به چوگان بدگوی، گوی . عنصری . از گفته ٔبدگوی ز ما عذر مخواه کائینه سیه نگردد از روی سیاه . سنائی . ز بدگوی بد گفت پنهان کنم به گفتار نیکش پشیمان کنم . نظامی . هزار دشمنی افتد میان بدگویان میان عاشق و معشوق دوستی برخاست . سعدی . نکونام را جاه و تشریف و مال بیفزود و بدگوی را گوشمال . سعدی . هوادار نکورویان نیندیشد ز بدگویان بیاگر روی آن داری که طعنت در قفا باشد. سعدی . - بذله گوی ؛ بذله گوینده . لطیف طبع. رجوع به بذله گو شود. - بسیارگوی ؛ بسیارگوینده . مکثار. پرحرف . پرچانه : ایا فلسفه دان بسیارگوی نپویم بر اسبی که گویی بپوی . فردوسی . چنان دان که بی شرم و بسیارگوی ندارد به نزد کسان آبروی . فردوسی . که بر انجمن مرد بسیارگوی بکاهد ز گفتار خویش آبروی . فردوسی . از آن بوالفضولان بسیارگوی . نظامی . - بلندگوی ؛ بلندگوینده . رجوع به بلندگوی شود. - بوالعجب گوی ؛ عجیب گوی : یکی گوش کودک بمالید سخت که ای بوالعجب گوی برگشته بخت . سعدی . رجوع به بوالعجب گوی شود. - بیهده گوی ؛ یاوه گوی . ژاژگوی . آنکه قیل و قال بی معنی و هرزه سرایی کند. (ناظم الاطباء) : من از کجا و نصیحت کنان بیهده گوی حکیم را نرسد کدخدایی بهلول . سعدی . - پارسی گوی ؛ که به فارسی سخن گوید : همان پارسی گوی دانای پیر چنین گفت و شد گفت او دلپذیر. نظامی . رجوع به پارسی گو شود. - پاکیزه گوی ؛ گوینده ٔ سخنان شایسته : دو مرد خردمند پاکیزه گوی به دستار چینی ببستند روی . فردوسی . رجوع به پاکیزه گوی شود. - پراکنده گوی ؛ پریشان گوی : بهایم خموشند و گویا بشر پراکنده گوی از بهایم بتر. سعدی . - پرگوی ؛ بسیارگوی . پرحرف . - پندگوی ؛ نصیحت گوی . اندرزگوی : چو از پندگوی آن شنید اردشیر به گلنار گفت این سخن یادگیر. فردوسی . - پسندیده گوی ؛ آنکه گفتار وی خوش آیند باشد : برهمن ز شادی برافروخت روی پسندید و گفت ای پسندیده گوی . سعدی . - پیشگوی ؛ آنکه آینده را گوید. - ◄ شخصی که مطالب کسی را به عرض سلاطین برساند. (برهان قاطع). - ترانه گوی ؛ غزل گوی . سرودگوی . - تسبیح گوی ؛ ذکرگوی . آنکه ذکر تقدیس و تسبیح گوید : چو بادند پنهان و چالاک پوی چو سنگند خاموش و تسبیح گوی . سعدی . نقش نامت کرد دل محراب تسبیح وجود تا سحر تسبیح گویان روی در محراب داشت . سعدی . - تندگوی ؛ زودخشم . خشمگین گوی : قوی استخوانها و بینی بزرگ سیه چرده و تندگوی و سترگ . فردوسی . - توحیدگوی ؛ گوینده ٔ کلمه ٔ لااله الاّاﷲ : توحیدگوی او نه بنی آدمند و بس هر بلبلی که زمزمه بر شاخسار کرد. سعدی . رجوع به توحیدگوی شود. - تهنأت گوی ؛ تبریک گوی . مبارک گو : که پندارم نگار سروبالا در این دم تهنأت گویان درآید. سعدی . - ثناگوی ؛ مداح . ستایشگر. - چامه گوی ؛ گوینده ٔ چامه . سراینده ٔ چامه . چکامه گوی . شاعر و سخنگوی . - ◄ کس را گویندکه غزلی به آواز خوش بخواند. (برهان قاطع) : یکی چامه گوی و دگر چنگ زن سوم پای کوبد شکن برشکن . فردوسی . نخستین شهنشاه را چامه گوی چنین گفت کای خسرو ماهروی . فردوسی . - چراگوی ؛ چراگوینده . لم و لماذا گوی . چون و چرا گوینده . رجوع به چراگوی شود. - چرب گوی ؛ چرب زبان . فصیح . خوش بیان : زبان آوری چرب گوی از جهان فرستاد نزدیک شاه جهان . فردوسی . فرستاده ای چرب گوی آمده ست یکی نامه با داستانها به دست . فردوسی . همی رای زد تا یکی چرب گوی کسی کو سخن را دهد رنگ و بوی . فردوسی . - حقگوی ؛ مرغ شب آویز را گویند. (از برهان قاطع). - ◄ کنایه از مردم راست گوی و نفس الامری . رجوع به این کلمه شود. - خام گوی ؛ یاوه سرا. که سخن سنجیده نگوید : چرا پیش تو کاوه ٔ خام گوی بسان همالان کند سرخ روی . فردوسی . - خواب گوی ؛ معبّر. خواب گزار. گوینده ٔ خواب . - خوب گوی ؛ نغزگوی . پاکیزه گوی : چنین گفت خودکامه بیژن بدوی که من ای فرستاده ٔ خوب گوی . فردوسی . جوان گفت با دختر خوبروی چه دانی که شاپورم ای خوب گوی . فردوسی . - خوشگوی ؛ خوش سخن . خوب گوی . خوب قول : خاک شیراز همیشه گل سیراب دهد لاجرم بلبل خوشگوی دگر باز آمد. سعدی . - دعاگوی ؛ که دعای خیر کند : دعاگوی این دولتم بنده وار خدایا تو این سایه پاینده دار. سعدی . رجوع به دعاگو شود. - دروغ گوی ؛ کاذب . کذاب . - دورگوی ؛ مانند پیشگوی . - ده مرده گوی ؛ پرحرف و بسیارگوی . (برهان قاطع) : حذر کن ز مردان ده مرده گوی چو دانا یکی گوی و پرورده گوی . سعدی . - راستگوی ؛ راست گفتار. صواب گوی : چنین داد پاسخ سیاوش بدوی که ای پیر پاکیزه وراست گوی . فردوسی . چنین گفت گرسیوز کینه جوی که ای شاه بینادل و راستگوی . فردوسی . چنین داد پاسخ که او را بگوی که ای گرد نام آور راستگوی . فردوسی . رجوع به راستگو شود. - راه گوی ؛ سرودگوی . نغمه سرا. مخفف آن ره گوی است . - رک گوی ؛ بی محابا گوی .بی پروا گوی که بی رودربایستی سخن گوید. - ره گوی ؛ مخفف راه گوی، مطرب و خنیاگر را گویند. (فرهنگ جهانگیری ). سرودگوی . نغمه سرای : حریف گاید و مهمان ومطرب و ره گوی برون ماه صیام و درون ماه صیام . سوزنی . - زبان گوی ؛ زبان گویا. سخنور. - زشتگوی ؛ بدگوی .که سخت زشت گوید. که طعنه زند : نه از جور مردم رهد زشت روی نه شاهد ز نامردم زشتگوی . سعدی . بترسید کان ریمن زشتگوی خداوند را زشت گوید به روی . سروش اصفهانی . - زورگوی ؛ زورگوینده . جافی . ستمگر. بیدادگر. - سبوح گوی ؛ تسبیح گوی : صبوح گویم، سبوحگوی چون باشم چو من ملامتیی رخصه جوی باده بیار. خاقانی . - ستاگوی ؛ نغمه گوی . سرود گوی . - سختگوی ؛ درشت گوی : جفا بردی از دشمن سختگوی ز چوگان سختی نجستی چو گوی . سعدی . - سخنگوی ؛ قائل . گوینده . سخنور : سخنگوی گردد یکی زین درخت که آواز او بشنود نیک بخت . فردوسی . سخنگوی شد برگ دیگر درخت دگرباره پرسید از آن نیکبخت . فردوسی . همی راند فرزند شاه جهان سخنگوی با موبدان و مهان . فردوسی . دلیر و سخنگوی و دانش پرست به تیر و به شمشیر گستاخ دست . نظامی . سخن چون بدین جا رسانید ساز سخنگوی مرد از سخن ماند باز. نظامی . رجوع به سخنگو شود. - سردگوی ؛ سردگوینده . آنکه سرد گوید. - ◄ کنایه از کسی که مردم را با سخنان درشت و راست برنجاند. ◄ کنایه از کندطبعی و مردم ناموزون . (از برهان قاطع). رجوع به ذیل همین ماده شود. - سرودگوی ؛ سراینده و نغمه سرای . - شاه گوی ؛ که کلمه ٔ شاه بر زبان راند. که از شاه سخن گوید : سوی زابلستان نهادند روی زبان شاهگوی و روان شاهجوی . فردوسی . همه روی کنده همه کنده موی زبان شاهگوی و روان شاهجوی . فردوسی همه کنده موی و همه خسته روی همه شاهگوی و همه شاهجوی . فردوسی (شاهنامه چ دبیرسیاقی ج ٤ ص ١٩٧٣). - شکرگوی ؛ سپاسگزار. شکرگوینده . سپاس گوینده . - صلات گوی ؛ تسبیح گوی . - صواب گوی ؛ راستگوی : ز عقل من عجب آید صوابگویان را که دل به دست تو دادن خلاف ایمان است . سعدی . - طالعگوی ؛ ستاره شمر. اخترگوی . منجم . - عذرگوی ؛ که عذر آورد. - عیبگوی ؛ بدگوی . زشتگوی : تو عیب کسان هیچ گونه مجوی که عیب آورد بر تو بر عیبگوی . فردوسی . عیبگویانم حکایت پیش جانان گفته اند من خود این پیدا همی گویم که پنهان گفته اند. سعدی . - غلنبه گوی ؛ غلنبه باف . غلنبه گو. - غیبگوی ؛ غیب گوینده . که از غیب سخن گوید. - فافه گوی (مبدل یافه ) ؛ یافه گوی . آنکه هرزه سرایی و قیل و قال بی معنی کند. (ناظم الاطباء). - فالگوی ؛ طالعبین . فال بین : که هم راهبر بود و هم فالگوی سرانجام هر کار گفتی بدوی . فردوسی . همان نیز گفتار آن فالگوی که گفت او بپیچد سر از تخت اوی . فردوسی . بخواند آن زمان شاه جاماسپ را همان فالگویان لهراسب را. فردوسی . - قصه گوی ؛ داستان سرای . داستان گوی . - کژگوی ؛ که سخن ناراست گوید : که بیدادگر باشد و کژّ گوی جز از نام شاهی نباشد بدوی . فردوسی . هرآنگه که شد پادشا کژّ گوی ز کژّی شود زود پیکارجوی . فردوسی . میامیز با مردم کژّ گوی که او را نباشد سخن جز به روی . فردوسی . - کلفت گوی ؛ دشنام گوی و درشت گوی . - کم گوی ؛ مقابل بسیارگوی . کم سخن . کم حرف . - گرم گوی ؛ گرم گوینده . با گرمی سخن گوینده : چو کافور گردد گل سرخ موی زبان گرم گوی و دل آزرم جوی . فردوسی . - گزاف گوی ؛ که سخن گزاف گوید. - لبیک گوی ؛ اجابت کننده . پذیرنده . قبول کننده : منادیان قدح را به جان زنم لبیک چو من حریفی لبیک گوی باده بیار. خاقانی . - لیچارگوی ؛ بیهوده گوی .یاوه گوی . - لطیفه گوی ؛ آنکه سخن مختصر گوید در کمال خوبی . رجوع به لطیفه گوی شود. - مأذنه گوی ؛ اذان گوی . بانگ نماز گوینده . - متلک گوی ؛ گوینده ٔ متلک . - مثل گوی ؛ که مثل گوید. - مجازگوی ؛ مجازگوینده . - مدح گوی ؛ ثناگوی . مادح : نه چو من از غم به دم تو باد خزانی نه چو تو من مدح گوی حسن خزانم . ناصرخسرو. روزگارت با سعادت باد و سعدی مدح گوی رایتت منصور و بختت یار و اقبالت قرین . سعدی . - مذمت گوی ؛ زشت گوی . بدگوی . آنکه عیب کسی را گوید و هجو کند. عیب جوو دشنام گو. - ◄ مردخوش طبع لطیفه گو و مسخره . (ناظم الاطباء). - مرثیت گوی ؛ که در رثاء کسی شعر سراید. مرثیه گوی : سلامت نزد ما دور از شما مرد دریغا مرثیت گویی ندارد. خاقانی . - مرحباگوی ؛ آفرین گوی : چو پویم بر پی مرغان عالم کز آن سر مرحباگویی ندارم . خاقانی . - مزاج گوی ؛ کنایه از خوش آمدگوی باشد. - مزاحگوی ؛ که لاغ کند. که خوش طبعی کند. - مزیدگوی ؛ که زیاد طلبد. که فزونی جوید. - مسئله گوی ؛ که مسئله ٔ شرعی گوید. - مصالح گوی ؛ آنکه به مصلحت گوید : سعدیا گرچه سخندان و مصالح گویی به عمل کار برآید به سخندانی نیست . سعدی . - مضمون گوی ؛ که مضمون گوید. که لیچار گوید. - ملامت گوی ؛ سرزنش کننده : ملامت گوی عاشق را چه گوید مردم دانا که حال غرقه در دریا نداند خفته برساحل . سعدی . ملامت گوی بی حاصل نداند درد سعدی را مگر وقتی که در کویی به رویی مبتلا ماند. سعدی . - مناسب گوی ؛ که متناسب و زیبا سخن گوید. - نادره گوی ؛ که سخنان نادر گوید. - نادیده گوی ؛ گوینده ٔ نادیده . که نادیده از چیزی سخن دارد : فرو گفت از این شیوه نادیده گوی نبیند هنر دیده ٔ عیبجوی . سعدی . - نرمگوی ؛ مقابل درشت گوی : درشتی ز کس نشنود نرم گوی سخن تا توانی به آزرم گوی . فردوسی . پس آنگاه با هندوی نرم گوی به سوگند و پیمان شد آزرم جوی . نظامی . - نصیحت گوی ؛ اندرزگوی : نصیحت گوی را از من بگو ای خواجه دم درکش که سیل از سر گذشت آن را که میترسانی از باران . سعدی . - نغزگوی ؛ خوب گوی : قوی رای و روشن دل و نعزگوی . نظامی . - نکته گوی ؛ که نکته گوید. نکته سنج . - نکوگوی ؛ نغزگوی . خوب گوی : نکوگویان نصیحت میکنندم ز من فریاد می آید که خاموش . سعدی . یکی خوب کردار و خوشخوی بود که بدسیرتان را نکوگوی بود. سعدی . - نوشگوی ؛ شیرین گوی . خوش زبان . شیرین بیان : ای پسر می گسار نوش لب و نوشگوی فتنه به چشم و به خشم فتنه به روی و به موی . منوچهری . - هجاگوی ؛ که هجو گوید. هجوسرای . - هذیان گوی ؛ که هذیان گوید.بیهوده گوی . یاوه گوی . - هرزه گوی ؛ هرزه لای . ژاژخای . هرزه درای . - هزلگوی ؛ که سخن زشت و نامناسب و دور از اندیشه گوید. - یافه گوی ؛ بیهوده گوی . یاوه گوی : جهانجوی چون دید کان یافه گوی ز خون ناف خود را کند نافه بوی . نظامی . - یاوه گوی ؛ یافه گوی . بیهوده گوی . - یگانه گوی ؛ گوینده ٔ یگانه . خواننده ٔ یگانه . کنایه ازمردم موحد. (از برهان قاطع). رجوع به همه ٔ این ترکیبات در ذیل مدخلهای مربوط شود.