گون
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گون . [ گ ُ وِ ] (اِخ ) نام شهری است از شهرهای فارس . (برهان قاطع). این کلمه در فارسنامه ٔ ابن البلخی و معجم البلدان و حدودالعالم نیامده و ظاهراً مصحف «گور» = جور (معرب ) است که نام قدیم فیروزآباد باشد. (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ).
گون . (اِ) رنگ و لون، چه گلگون، گلرنگ را گویند. (برهان قاطع) (فرهنگ جهانگیری ) (انجمن آرا) (آنندراج ) : سموم خشمش اگر برفتد به کشور روم نسیم لطفش اگر بگذرد به کشور زنگ ز ساج باز ندانند رومیان را گون ز عاج باز ندانند زنگیان را رنگ . فرخی . بستد از یاقوت و بسد لاله و گلنار گون یافت از کافور و عنبر خیری و شب بوی بوی . قطران (از فرهنگ نظام ). ◄ گونه . (فرهنگ جهانگیری ). مجازاً بر رخسار و چهره اطلاق گردد. (انجمن آرا). ◄ نوع . قسم : نهادند نزلی ز غایت برون ز هر بخته ای پخته از چند گون . نظامی . ◄ صفت . (برهان قاطع) (انجمن آرا). ◄ قانون . طرز. روش . قاعده . (برهان قاطع) (انجمن آرا). ◄ از ادات تشبیه است، چون فام و سان و همیشه با کلمه ٔ دیگر ترکیب شود و مانند مزید مؤخری به کار میرود. و اینک برخی از این ترکیبات : - آبگون ؛ بمانند آب . چون آب همانند آب در صفا وروشنی . به رنگ آب . آبی رنگ . به رنگ آبی کبود. نیلی : ترا جان در این گنبد آبگون یکی کارکن رفتنی لشکری است . ناصرخسرو. رجوع به آبگون شود. - آذرگون ؛ سرخ یا زرد چون آتش . مانند آذر. به رنگ آذر. نام گلی است . رجوع به آذرگون شود. - آسمان جون ؛ آسمان گون : چون آسمان . به رنگ آسمان . - آسمان جونی ؛ آسمان گونی . رجوع به آسمان گونی شود. - آسمان گون ؛ مانند آسمان . به رنگ آسمان در کبودی : به تن بر یکی آسمان گون زره چو مرغول زنگی گره بر گره . نظامی . - آسمان گونی ؛ همانند آسمان بودن . چون آسمان بودن . - ◄ به رنگ آسمان بودن در کبودی . رجوع به آسمان گونی شود. - الماس گون ؛ چون الماس . سخت روشن چون الماس . - ◄ مجازاً تیز و برنده همچون الماس : دو دست آوریده به کوشش برون به هر دست شمشیری الماس گون . نظامی (شرفنامه ص ٢٠٢). رجوع به الماس گون شود. - انگِشت گون ؛ چون انگشت . چون زغال، مانند زغال سیاه رنگ . رجوع به انگشت گون شود. - بنفشه گون ؛ مانندبنفشه . چون بنفشه . به رنگ بنفشه، کبود. رجوع به بنفشه گون شود. - بیجاده گون ؛ مانند بیجاده . به رنگ بیجاده، مجازاً قرمزرنگ : ز بیجاده گون باده ٔ دلفروز فشاندند بیجاده بر روی روز. نظامی . رجوع به بیجاده گون شود. - بیمارگون ؛ مانند بیمار. بیمارسان . بیمارگونه . مجازاً خمار و نیم خفته (چشم ) : چو بیمارگون شد ز غم چشم نرگس مر او را همی لاله تیمار دارد. ناصرخسرو. رجوع به بیمارگون شود. - بیدگون ؛ بسان بید. بمانند بید. چون بید. رجوع به بیدگون شود. - پیروزه گون ؛ مانند پیروزه . مجازاً آبی رنگ . به رنگ فیروزه . فیروزه فام . فیروزه رنگ . آسمانی رنگ : ببین باری که هر ساعت از این پیروزه گون خیمه چه بازیها برون آردهمی این پیر خوش سیما. نظامی . ز پیروزه گون گنبد انده مدار که پیروز باشد سرانجام کار. نظامی . رجوع به پیروزه گون شود. - پیل گون ؛ همانند پیل . مانند پیل . پیل سان . همچون پیل در تنومندی و نیرو. رجوع به پیل گون شود. - تیره گون ؛ تیره رنگ . سیاه : شب تیره گون خود بتر زین کند به زیر سر از اشک بالین کند. فردوسی . رجوع به تیره گون شود. - خورشیدگون ؛ مانند خورشید. روشن و تابان . روشن و درخشان چون خورشید : به زرین عمود و به زرین کمر زمین کرده خورشیدگون سربسر. فردوسی . - ◄ بینا. روشن : به چشمش چو اندر کشیدند خون شد آن دیده ٔ تیره خورشیدگون . فردوسی . رجوع به خورشیدگون شود. - دگرگون ؛ دیگرگون . دیگرگونه . طور دیگر : من ار یک شب از روی تو دور بودم بری هر زمانی دگرگون گمانی . فرخی . - ◄ منقلب . وارونه . برعکس . واژگون . وارون : هیچ دگرگون نشد جهان جهان سیرت خلق جهان دگرگون شد. ناصرخسرو. برانداز سنگی به بالا دلیر دگرگون شود کار کاید به زیر. نظامی . رجوع به دگرگون شود. - دودگون ؛ چون دود. بسان دود. - ◄ مجازاً تار. سیاه و تیره رنگ . رجوع به دودگون شود. - دینارگون ؛ مانند دینار. همانند دینار. دینارسان . دینارفام . به رنگ دینار. زردرنگ و گاه سُرخ : تاک رز بینی شده دینارگون پرنیان سبز او زنگارگون . رودکی . بسی درد آمد به دلْش اندرون رخش گشت از درد دینارگون . فردوسی . رجوع به دینارگون شود. - روزگون ؛ همانند روز. چون روز. بسان روز مجازاً روشن و تابان . - زبرجدگون ؛ مانند زبرجد. مجازاً سبزرنگ . سبزفام . - زرگون ؛ چون زر. مانند زر. به رنگ زر. مجازاً زرد. - زمردگون ؛ مانند زمرد مجازاً سبزرنگ و سبزگون . سبزفام . رجوع به زمردگون شود. - زنگارگون ؛ مانند زنگار. مجازاً سبزرنگ . به رنگ زنگار. سبزفام : تاک رز بینی شده دینارگون پرنیان سبز او زنگارگون . رودکی . ای گنبد زنگارگون ای پرجنون و پرفنون . ناصرخسرو. رجوع به زنگارگون شود. - زهرآب گون ؛ مانند آب زهر. - ◄ مجازاً بسیار تیز و بران . سخت برنده و کشنده و کاری همچون زهر : سبک تیغ زهرآبگون برکشید بتندی دل اژدها بردرید. فردوسی . همه تیغ زهرآبگون برکشید به کین اندر آیید و دشمن کشید. فردوسی . - سرمه گون ؛چون سرمه . به رنگ سرمه . مجازاً نیلگون . کبود : چه بینی در این طارم سرمه گون که می آید از میل او سیل خون . نظامی . رجوع به سرمه گون شود. - سیمگون ؛ چون سیم . مانند سیم . به رنگ سیم . نقره گون . نقره گین . نقره فام : از آن سیمگون سکه ٔ نوبهار درم ریز کن بر سر جویبار. نظامی . - ◄ سفید از برف . پوشیده از برف : آب چو نیل برکه اش میگون شد صحرای سیمگونش خضرا شد. ناصرخسرو. رجوع به سیمگون شود. - شب گون ؛ همانند شب . مانند شب . مجازاً تاریک .تیره و سیاه رنگ : پری چهر گفت سپهبد شنود ز سرشعر شب گون همی برگشود. فردوسی . - شنگرف گون ؛ شنگرف سان . مانند شنگرف . مجازاً سرخ رنگ : بیا ساقی آن شیر شنگرف گون که عکسش درآرد به سیماب خون . نظامی . رجوع به شنگرف گون شود. - عاج گون ؛ مانند عاج . بسان عاج . چون عاج . مجازاً سفیدرنگ : چو پیدا شد آن چادر عاج گون خور از بخش دوپیکر آمدبرون . فردوسی . - عناب گون ؛ عناب سان . مانند عناب . مجازاً سرخ رنگ . سرخ : دگر سبزی نروید بر لب آب که آب چشمها عناب گون است . سعدی . - غالیه گون ؛ مانند غالیه در رنگ و گونه . مشکین . سیاه : منم غلام خداوند زلف غالیه گون تنم شده چو سر زلف او نوان و نگون . رودکی . - قیرگون ؛ چون قیر. مانند قیر. مجازاً سیاه رنگ . سیاه : که بیرون از این گنبد قیرگون نشانی دگر میدهد رهنمون . نظامی . ز پیش سپه زنگی قیرگون جناحی برآورد چون بیستون . نظامی . - کافورگون ؛ مانند کافور. کافورفام . مجازاً سفیدرنگ : یکی شهر کافورگون رخ نمود که گفتی نه از گل ز کافور بود. نظامی . - کهرباگون ؛ به رنگ کهربا. - ◄ قلعه ٔ کهرباگون ؛ کره ٔ خاک . زمین : مکن زیر این لاجوردی بساط بدین قلعه ٔ کهرباگون نشاط. نظامی . - گاوگون ؛ مانند شب . چون شب . تاریک : راست چو شب گاوگون شود بگریزم گویم تا در نگه کنند به مسمار. فرخی (دیوان چ دبیرسیاقی ). - گلگون ؛ مانند گل در رنگ و لطافت و نازکی . گل فام . - گلنارگون ؛ مانندگل نار. به رنگ گلنار : چو گلنارگون کسوت آفتاب کبودی گرفت از خم نیل آب . نظامی . - گندم گون ؛ به رنگ گندم . گندم رنگ . اسمر. سبزه : خال مشکین تو بر عارض گندم گون است سرّ آن دانه که شد رهزن آدم با اوست . حافظ. - گندناگون ؛ مانند گندنا. بسان گندنا. سبزرنگ . به رنگ سبز : به چرخ گندناگون بر دو نان بینی ز یک خوشه که یک دیگ ترا گشنیز ناید زان دوتا نانش . خاقانی . رجوع به گندناگون شود. - لاله گون ؛ مانند لاله . به رنگ لاله . لاله سان . لاله فام . مجازاً سرخ رنگ : زمین لاله گون شد هوا نیلگون برآمد همی موج دریای خون . فردوسی . به جنبش درآمد دو دریای خون شد از موج آتش زمین لاله گون . نظامی . جز دیده هیچ دوست ندیدم که سعی کرد تا زعفران گونه ٔ من لاله گون شود. سعدی . رجوع به لاله گون شود. - لعل گون ؛ مانند لعل . مجازاً سرخ رنگ . به رنگ لعل درسرخی : یکی جام پرباده ٔ مشک بوی بدو داد تا لعل گون کرد روی . فردوسی . - معصفرگون ؛ مانند معصفر. مجازاً زردرنگ : سرخی خفچه نگر ازسرخ بید معصفرگون پوستش او خود سپید. رودکی . - می گون ؛ مانند می . مجازاً شفاف و روشن : آب چون نیل برکه اش میگون شد صحرای سیمگونش خضرا شد. ناصرخسرو. - ◄ خمارآلود. نیم خواب : شبان خوابم نمیگیرد نه روز آرام و آسایش ز چشم مست میگونش که پنداری به خوابستی . سعدی (بدایع). - نارگون ؛ نارگونه . مانند نار. مجازاً به رنگ نار، سرخ . مانند انار. چون انار. - نقره گون ؛ به رنگ نقره . سیمگون . نقره فام : بلارک به گاورسه ٔ نقره گون ز نقره برآورده گاورس خون . نظامی . - نیل گون ؛ مانند نیل . به رنگ نیل . کبود. کبودفام . کبودرنگ . لاجوردی : شب و روز از این پرده ٔ نیلگون بسی بازی چابک آرد برون . نظامی . چو دریاست این گنبد نیلگون زمین چون جزیره میان اندرون . اسدی . - ◄ مجازاً تیره . کدر. تار : زمین لاله گون شد هوا نیلگون برآمد همی موج دریای خون . فردوسی . - هماگون ؛ چون هما. مانند هما. - ◄ مجازاً چیزی دور از دسترس چون عنقا. - ◄ مجازاً مبارک و فرخنده پی . - یاقوت گون ؛ مانند یاقوت . به رنگ یاقوت . سرخ گون . سرخ رنگ .
گون . [ گ َ وَ ] (اِ) بوته ای است خاردار. (بهارعجم ). و در مغز ساقه ٔ آن صمغی است سفیدرنگ که چون در آخر بهار بر جدار ساقه بریدگی و خراشی ایجاد کنند صمغ مذکور با فشار از ساقه بیرون می آید و آن را کتیرا میگویند. (از گیاه شناسی گل گلاب ص ٢٢١) : گل روئی که با خورشید میزد لاف هم چشمی گون شد کرگدن شد همچو من شد بدتر از من شد. طاهر وحید (از بهار عجم ). - گون زرد ؛ نوعی گون که در گچ یافت شود. - گون سفید ؛ نوعی گون که در کرج باشد و آن را خاک گون نیز گویند. - گون شیر ؛ نوعی گون باشد.