گوارا
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(گُ) [ په. ] (ص فا.) لذیذ، خوش مزه، مناسب برای گوارش.<br>
فرهنگ فارسی معین
(گُ) [ په. ] (ص فا.) لذیذ، خوش مزه، مناسب برای گوارش.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گوارا. [ گ ِ ] (اِخ ) لوییس وله دِ گورا (١٥٧٠ - ١٦٤٤ م .). درام و رمان نویس اسپانیایی که در اسی ژا (آندلوزی ) متولد شد. لزاژ (یکی از نویسندگان فرانسه در قرن هفدهم و هژدهم ) کتاب «شیطانهای لنگ » خود را از «دیابلو کوخوئه لو» او اقتباس کرده است (١٧٠٧).
گوارا. [ گ ِ ] (اِخ ) آنتونیو دِ گوارا (١٤٨٠ - ١٥٤٨ م .). راهب و مورخ اسپانیایی که در ترسنو متولد شد. وی مؤلف کتاب «ساعت دیواری شاهزادگان » است .
گوارا. [ گ ُ ] (نف ) (از: گوار + ا، پسوند فاعلی و صفت مشبهه ) پهلوی گوهاراک «مناس ٢٧٥». (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). نقیض گلوگیر است و هر چیز را گویندکه ذائقه را خوش آید و به حلق به آسانی رود و زود هضم شود. (برهان ). هر چیز که خوش مزه باشد و به طبیعت خوش آید و زودهضم بود. (غیاث ). چیزی که ذائقه را خوش آید و طبع بدان میل کند و زود هضم شود، و آن را خوشگوار گویند. (انجمن آرا). هر چیز خوش ذائقه و زودهضم ... (آنندراج ). گواران . گوارنده . سازگار. سائغ. هنی ٔ. مهنا. مری ٔ. سریعالهضم . که زود تحلیل رود : و آبهاء فراوان و رودهاء روان گوارا و جامع و بیمارستان نیکو ساخته اند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٣٩). بجست ذره ای زین و چکید قطره ای زآن شد این فروزان آتش شد آن گوارا آب . مسعودسعد (دیوان چ رشید یاسمی ص ٢٩). الا ای دولتی طالع که قدر وقت میدانی گوارا بادت این عشرت که داری روزگاری خوش . حافظ. زخم از مرهم گواراتر بود بر عارفان رخنه در زندان بود از نعش این محبوس را. صائب (از آنندراج ). حال کلیم و عیش گوارای او مپرس گر آب خورد در گلوش استخوان گرفت . کلیم (از آنندراج ). - گوارا افتادن صحبت ؛ کنایه از موافق آمدن صحبت . (آنندراج ) : به مذاق تو گوارانفتد صحبت واله برود از خود اگر داردت از خویش معذب . درویش واله هروی (از آنندراج ). - دیرگوارا ؛ بطی ءالهضم . (ناظم الاطباء). - زودگوارا ؛ سریعالهضم و زودهضم . (ناظم الاطباء). - گوارا باد گفتن ؛ تهنیت گفتن . - گوارا شدن ؛ سریعالهضم و مطبوع شدن . انهضام . (منتهی الارب ). خوش آیند شدن و مطبوع گشتن . (ناظم الاطباء). مراءة. هنا [ هََ / هَِ ] . (منتهی الارب ). - گوارا شمردن ؛ گوارا پنداشتن . خوش گوار یافتن . استمراء. - گوارا کردن ؛ قبول کردن و پسند کردن . (ناظم الاطباء). گوارنده کردن : با کمال ناگواریها گوارا کرده است محنت امروز را اندیشه ٔ فردای من . صائب . - گوارا گردیدن ؛ گوارا شدن . - گوارای وجود ؛ دعایی است که خورنده ای را گویند، چون کسی را به خوردن خواند، و این جواب غالباً نفی است . نوش جان . (یادداشت مؤلف ). - امثال : می بایدش هزارقدح خون به سر کشد تا در مذاق خلق گوارا شود کسی . صائب (از امثال و حکم دهخدا ج ٤ ص ١٧٦٧). ◄ تحمل کننده و صبرکننده . راضی و مطیع. (ناظم الاطباء). و رجوع به گواران شود.
فرهنگ طیفی واژهدان
سازگار، سالم، صحی، بهداشتی، استریل (استریلیزه)، تازه خوشگوار، آبدار، نوشین، نوش، خوشمزه مهنا، ناجع، نوشه پاستوریزه
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه