گندمه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گندمه . [ گ َ دُ م َ / م ِ ] (اِ) گرهی باشد سخت، و آن از بدن آدمی برمی آید، و عربان ثؤلول می گویند و فارسیان اژخ . (برهان ) (آنندراج ). آزخ . آژخ . زخ . ژخ . بالو. وارو. پالو. زگیل . سگیل . گوک : ثؤلول را به شهر من [ یعنی گرگان ] گندمه گویند و اندربعضی شهرهای خراسان ازخ گویند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و اگر اندر مرهمها کنند [ بان را ] آماسهای سخت و گندمه را نافع بود... و کلف و گندمه را زود ببرد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ◄ یک قسم دانه ای عاری از پوست . (ناظم الاطباء) (اشتینگاس ). گندم خردکرده که در شوربا و هریسه کنند. (فرهنگ شعوری ج ٢ ص ٣٠٦).
گندمه . [ گ َ دُ م َ / م ِ ] (اِ) در اصطلاح علمی، میوه هایی است که پوسته ٔ درونی آن بر روی دانه چسبیده و پوسته ٔ خارجی نیز نازک است مانند گندم و جو. گاهی اطراف آن پرده ای دارد مانند نارون و گاهی دو گندمه ٔ بالدار به هم چسبیده اند مانند افرا. این نوع میوه ها را جزو میوه های ناشکوفا به حساب می آورند، زیرا که خودشان باز نمی شوند. (از گیاه شناسی حسین گل گلاب ص ١٨٧ و ١٨٨).