گزند کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گزند کردن . [ گ َ زَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) آسیب رساندن . ضرر زدن . ضور. (دهار) (تاج المصادر بیهقی ). ضیر. (دهار) (منتهی الارب ). ضر. (منتهی الارب ) : آتش گرد او میگردید و گزند نمیکرد. (تفسیر ابوالفتوح ). ضعیفان را مکن بر دل گزندی که درمانی بجور دردمندی . سعدی (گلستان ). نه آفتاب مضرت کندنه سایه گزند که هر چهار بهم متفق شوند ارکان . سعدی .