گزند دیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گزند دیدن . [ گ َ زَ دی دَ ] (مص مرکب ) آسیب دیدن . رنج دیدن . صدمه دیدن : چنان دان تو ای شهریار بلند که از بد نبیند کسی جز گزند. فردوسی . بدل گفت تا زو نبینم گزند از این کشورش دور باید فکند. اسدی . هم از زهر من کس گزندی نبیند هم از زخم کس هم بلایی نبینم . خاقانی .