گزاییدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گزاییدن . [ گ َ دَ ] (مص ) گزیدن : ستمکاری و اندر جان خود تخم ستم کاری ولیکن جانت را فردا گزاید بار تخم سم . ناصرخسرو. گرچه کژدم به نیش بگزاید دارویی را هم او بکار آید. سنایی . گرچه ما را چو مار مهره دهند روزی آخر چو مار بگزایند. مسعودسعد. گرت زندگانی نوشته ست دیر نه مارت گزاید نه شمشیر و تیر. سعدی . ◄ گزند رساندن . مضر بودن . آزار رساندن : کیست کش وصل تو ندارد سود کیست کش فرقت تو نگزاید. دقیقی . به هر کار در پیشه کن راستی چو خواهی که نگزایدت کاستی . فردوسی . نه گشت زمانه بفرسایدش نه این رنج و تیمار بگزایدش . فردوسی . مگر داد گستر ببخشایدم مگر ز آتش تیره نگزایدم . شمسی (یوسف و زلیخا). مر دوستان دین را یک یک همی نوازی مر دشمنان دین را یک یک همی گزایی . فرخی . در طعامی چرا کنی رغبت که اگر ز آن خوری تو بگزاید. ناصرخسرو. ولیکن حکیم گفته، نگزاید قطره ٔ باران اندر دریا، اگر منفعت نکند. (ترجمان البلاغه رادویانی ). و اگر [ شراب ] در فصل خزان پیوسته خورده آید کمتر گزاید لابل که سودمند بود. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). آن کس که ز پشت سعد سلمان آید گر زهر شودملک ترا نگزاید. مسعودسعد. هر که را برتن از قبول تو حرز املش چون شفا بنگزاید. انوری . از برای آنکه زو عیدی ستانم روز عید بر تن این سی روز روزه هیچ نگزاید مرا. سوزنی . تا بهر شهری بنگزاید مرا هیچ آب و خاک خاک شروان بلکه آب خیروان آورده ام . خاقانی . بعضی را در آن جهان بگزاید. (کتاب المعارف بهاولد). گَرَم راحت رسانی ور گزائی محبت بر محبت میفزائی . سعدی . - مردم گزایی ؛ مردم آزاری : دلیران شمشیرزن بیشمار به مردم گزایی چو پیچنده مار. نظامی .