گریه زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گریه زدن . [ گ ِرْ ی َ / ی ِ زَ دَ ] (مص مرکب ) اشک ریختن . (آنندراج ) : همچو طاوس بسامان ندهندت همه چیز گه بپا گریه زدن گاه به پر خندیدن . سنجر کاشی (از آنندراج ). چو خس را خود افکنده در دیده کس ز خود بایدش گریه زد نی ز خس . میرخسرو (از آنندراج ). چندانکه زدم گریه به این شعله ٔ جانسوز ساکن نشد آتش ز درون آب ز بیرون . میرشاهی سبزواری (از آنندراج ).