گرو بردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گرو بردن . [ گ ِ رَ / رُو ب ُ دَ ] (مص مرکب ) پیروز شدن در شرطبندی چنانکه مستحق گرفتن گروشود. سبق بردن . پیشی گرفتن . غلبه کردن : کنون چون گرو برد پیمان ور است چه خواهم زمان زو که فرمان ور است . (گرشاسب نامه ). ز گور آن تک ربودم در دویدن گرو بردم ز مرغان در پریدن . نظامی . بدان نرگس که از نرگس گرو برد بدان سنبل که سنبل پیش او مرد. نظامی . گفت هان ای محتسب بگذار و رو از برهنه کی توان بردن گرو. مولوی . جمالی گرو برده از آفتاب ز شوخیش بنیاد تقوی خراب . سعدی (بوستان ). چو از چابکان در دویدن گرو نبردی هم افتان و خیزان برو. سعدی (بوستان ). گر فراقت نکشد جان بوصالت ندهم تو گرو بردی اگر جفت و اگر طاق آید. سعدی . زاغ بدو گفت که پرواز کن گر گرو از من ببری ناز کن . (زهر الریاض ). چشم بد دور ز خال تو که در عرصه ٔ حسن بیدقی راند که برد از مه و خورشید گرو. حافظ.