کینه گرفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کینه گرفتن . [ ن َ / ن ِ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) دشمنی به دل گرفتن . دشمنی دردل نهان داشتن . عداوت در دل پیدا کردن : چنین گفت هرگز که دید این شگفت دژم گشت وز پور کینه گرفت . (شاهنامه چ دبیرسیاقی ص ١٣٥٩). مرا به گاه و به تخت تو هیچ حاجت نیست به دل چه کینه گرفتی ز من به بی گنهی ؟ ناصرخسرو. ◄ انتقام گرفتن .انتقام جویی کردن : علو همت من کینه از دشمن نمی گیرد به رنگ شعله خون خار بر گردن نمی گیرد. میرزا عبدالغنی قبول (از آنندراج ). و رجوع به کین گرفتن شود.