کیایی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کیایی . (حامص ) پادشاهی . (فرهنگ فارسی معین ) : کارش آن بود کآن کیایی یافت از چنان پیشه پادشایی یافت . نظامی (هفت پیکر ص ١٠٤). شام دیلم گله که چاکر توست مشکبو از کیایی در توست . نظامی (هفت پیکر چ وحید ص ٢٩). ◄ حکومت . ولایت (مطلقاً). ◄ بزرگی . سروری . (فرهنگ فارسی معین ) : گویی از جان کسی حدیث کند چه کنم از کیایی آن دارم . انوری . مرا کاندر کیایی جز دلی نیست تو را بر دل از آن باری نباشد. انوری . فی الجمله وزیر... آن دو بزرگ را به دست حشم خوارزم بازداد و در ایذا و مطالبت وصیت می کرد تا اصداف کیایی ایشان از دُرر نعمت تهی گردانید. (المضاف الی بدایع الازمان ص ٨). چه سود افسوس من کز کدخدایی جز این مویی ندارم در کیایی . نظامی . خوشتر آید تو را کبابی گور از هزاران چنین کیایی شور . نظامی (هفت پیکر چ وحید ص ٨٧). ◄ حکومت طبرستان (خصوصاً). (فرهنگ فارسی معین ) : چون قصد کیا کرد به گرگان و به آمل بگذاشت کیا مملکت خویش و کیایی . منوچهری . بدی دیلم کیایی برگزیدی تبر بفروختی زوبین خریدی . نظامی . ◄ خداوندی و مالکیت یا دهقنت . (هفت پیکر چ وحید حاشیه ٔ ص ٣٣٣) : گفت باغیم در کیایی بود کآشناییش روشنایی بود . نظامی (هفت پیکر ایضاً). ◄ (ص نسبی ) دیلمی . منسوب به کیا : در همه ٔ عراق توان گفت که مردی لشکری چنانکه به کار آید، نیست . هستندی گروهی کیایی فراخ شلوار. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٦٣).