کیال
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کیال . [ ک َی ْ یا ] (اِخ ) لقب مردی گول که پیوسته خاک می پیمود.(منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) : به زیبقی ّ مقنع به احمقی کیال به روزکوری صباح و شبروی احباب . خاقانی .
کیال . [ ک َی ْ یا ] (ع ص ) پیماینده . (منتهی الارب ). پیماینده و پیمانه کننده . (ناظم الاطباء). پیماینده و چیزی را به پیمانه پیمایش کننده . (غیاث ). آنکه حرفه ٔ او پیمودن طعام باشد. (از اقرب الموارد). کیل پیما. پیماینده ٔ کیل . کیل پیماینده . آنکه شغلش کیل کردن باشد. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : آمد گه نوروز و جهان گشت دل افروز شد باغ ز بس گوهر چون کیله ٔ کیال . فرخی . هرکه تخم کین او کارد چو وقت داس گشت داس بردارنده را دست اجل کیال باد. سوزنی . زآنکه میکائیل از کیل اشتقاق داردو کیال شد در ارتزاق . (مثنوی ).