کک
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) (اِ.) = کرک: ماکیانی که از تخم کردن باز مانده و مست شده باشد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(کَ) (اِ.) = کیک: حشرهای است کوچک به اندازه شپش که هنگام راه رفتن میجهد. ؛~ به تنبان کسی افتادن کنایه از: به هول و ولا افتادن، دچار وسوسه و هیجان شدن. ؛ ~ کسی نگزیدن بی اعتنا به امور بودن، بی خیال و لاقید همه چیز بودن. ؛ ~را در هوا نعل کردن کنایه از: رندی و زیرکی زیاد داشتن.
(~.) [ معر. ] (اِ.) نانی که از آرد خشکه پزند.
(کُ) [ فر. ] (اِ.) زغالی که از سوختن ناقص یا تصفیه تقطیر زغال سنگ حاصل شود. تقریباً کربن خالص است و بدون به جا گذاشتن خاکستر کاملاً میسوزد و حرارت زیاد تولید میکند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کک . [ ک َ ] رمز است . کذلک را در کتابت . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
کک . [ ک َ ] (اِ) نانی باشد که از آرد خشکه پزند. (برهان ) (ناظم الاطباء). نان تنک که از خشکه پزند و بدین معنی مخفف کاک است که قاق معرب آن است . (انجمن آرا) (آنندراج ) (فرهنگ شعوری ). کاک . کعک . رجوع به هریک از این مترادفات شود.
کک . [ ک َ ] (اِ) گیاهی و رستنیی را گویند. (برهان ). گیاه . (شعوری ). گیاهی ترش . (ناظم الاطباء).
واژگان فارسی سره واژهدان
زغال سنگ