کوکبه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(کَ کَ بَ یا بِ) [ ع. کوکبة ] (اِ.) جلال، جلوه، شکوه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(کَ کَ بَ یا بِ) [ ع. کوکبه ] (اِ.) جلال، جلوه، شکوه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کوکبة. [ ک َک َ ب َ ] (ع مص ) درخشیدن و روشن گردیدن آهن . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). درخشیدن و روشن گردیدن آتش و جز آن . (ناظم الاطباء). ◄ (اِ) ستاره ٔ بزرگ . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ستاره و گویند «کوکب و کوکبة» چنانکه گویند بیاض و بیاضة و عجوز و عجوزة. (از اقرب الموارد). ◄ گروه مردم . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). جماعت . (اقرب الموارد). و رجوع به کوکبه شود. ◄ شکوفه . (از اقرب الموارد).
کوکبه . [ ک َ / کُو ک َ ب َ / ب ِ ] (از ع، اِ) بسیاری و انبوهی مردم را گویند. (برهان ) (ناظم الاطباء). انبوه و جماعت مردم . (آنندراج ). گروه . (از گنجینه ٔ گنجوی ) : ز شش کوکبه صف برآراستی ز هر کوکبی یاریی خواستی . نظامی . ◄ مجازاً به معنی فر و شکوه و حشمت . (غیاث ). مجازاً کروفر و حشمت . (آنندراج ). جلال و جلوه و تابش . (ناظم الاطباء). حشمت . جاه . جلال . (فرهنگ فارسی معین ) : ببین که کوکبه ٔ عمر خضروار گذشت تو بازمانده چو موسی به تیه خوف و رجا. خاقانی . پندار همان عهد است از دیده ٔ فکرت بین در سلسله ٔ درگه در کوکبه ٔ میدان . خاقانی . از بدی چشم تو کوکب نرست کوکبه ٔ مهد کواکب شکست . نظامی (مخزن الاسرار چ وحید ص ١١٢). کفر از آن خاست که در کاینات کوکبه ٔ زلف تو تأثیر کرد. عطار. مکن که کوکبه ٔ دلبری شکسته شود چو بندگان بگریزند و چاکران بجهند. حافظ. خوی چو ستاره ز رخ برون زده گویی کوکبه ٔ ماه با کمال برآمد. امیرحسن دهلوی (از آنندراج ). ◄ خدم و حشم . سوار و پیاده ای که پیشاپیش پادشاه آیند. (از ناظم الاطباء). همراهان شاه و امیر. (فرهنگ فارسی معین ). در تداول فارسی، خدم و اسباب شکوه و بزرگی شاهی در گاه حرکت . سواران و پیادگان پیرامون شاه یا امیری گاه حرکت . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : براثر وی خواجه علی میکائیل و قضات و فقها... و اعیان بلخ و رسول خلیفه با ایشان در این کوکبه بر دست راست علی میکائیل . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٩٢). همه ٔ محتشمان و خادمان روان شدند به استقبال مهد... با کوکبه ای بزرگ که گفتند بر آن جمله کس یاد نداشت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٣٣). امیر، خواجه علی میکائیل را بخواند و گفت : رسولی می آید بساز با کوکبه ای بزرگ ... به استقبال روی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٨٨). دست صبا برفروخت مشعله ٔ نوبهار مشعله داری گرفت کوکبه ٔ شاخسار. خاقانی . با کوکبه ٔ مظفرالدین دین همره و همرهان ببینم . خاقانی . سلطان کوکبه ای از مواکب لشکر خویش براثر او بفرستاد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٢٨٧). چون سلطان اورا در حالت آن محنت بدید کوکبه ٔ جماعتی از خواص غلامان به نجده ٔ او فرستاد تا او را از دست ملاعین بستدند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٣٥١). صیدزنان مرکب نوشیروان دور شد از کوکبه ٔ خسروان . نظامی . در کوکبه ٔ چنین غلامان شرط است برون شدن خرامان . نظامی . که به این کوکبه در دشت جنون تاخته ست چشم آهوست که هر گام رکابم دارد. جلال اسیر(از آنندراج ). ◄ چوب بلند سرکجی باشد با گوی فولادی صیقل کرده از آن آویخته و آن نیز مانند چتراز لوازم پادشاهی است و آن را پیشاپیش پادشاهان برند. (برهان ). چوبی باشد بلند و سرکج که از سر آن گوی فولادی مصیقل آویزند و پیش سواری ملوک می برند و آن ازلوازم پادشاهی است . (غیاث ) (آنندراج ).
واژگان فارسی سره واژهدان
شکوه
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه