کوچگه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کوچگه . [ گ َه ْ ] (اِ مرکب ) کوچگاه : از آن کوچگه رخت پرداختند سوی کوچگاهی دگر تاختند. نظامی . در کوچگه اوفتاد رختم چون سست شدم مگیر سختم . نظامی . در عالم اگرچه سست خیزیم در کوچگه رحیل تیزیم . نظامی . و رجوع به کوچگاه شود. ◄ کنایه از دنیا. کوچگاه : آنچه حالی است می بینی و سفرهای دگر را فراموش کرده ای، چنانکه در این کوچگه این عقبات درآمده ای، سفرهای بسیار کرده ای و همه را فراموش کرده ای . (کتاب المعارف ). سر از لهو پیچید و گوش از سماع که نزدیک شد کوچگه را وداع . نظامی . نیوشنده به، گر غم خود خورد که اونیز از این کوچگه بگذرد. نظامی . رجوع به کوچگاه شود. ◄ زمان کوچ کردن . (آنندراج ). هنگام کوچ و رحلت . (ناظم الاطباء). و رجوع به کوچگاه شود.