کوهه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کوهه . [ هََ / هَِ ] (اِ) زین باشد عموماً. (فرهنگ جهانگیری ). زین اسب را گویند عموماً. (برهان ). زین اسب . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). زین اسب را گویند عموماً و پیش زین را پیش کوهه و پس زین را پس کوهه، و اصل در این لغت بلند و بلندی است مانند کوه . (آنندراج ) : ز کوهه به آغوش بردارمت به نزدیک فرخنده زال آرمت . فردوسی . بیفکندش از کوهه چون سام گرد ببستش دو دست و به لشکر سپرد. فردوسی . یکی نیزه زد همچو آذرگشسب ز کوهه ببردش سوی یال اسب . فردوسی . تو گویی که از کوهه بردارمش به بر سوی ایوان زال آرمش . فردوسی . - زین کوهه ؛ بالش روی زین و نمد که به روی زین اندازند. (ناظم الاطباء). ◄ بلندی پیش و پس زین اسب را گویند خصوصاً، چه پیش را پیش کوهه و عقب را پس کوهه خوانند. (برهان ) (فرهنگ جهانگیری ). بلندی پیش و پس زین اسب . (فرهنگ فارسی معین ). کوهه ٔ زین . قربوس . قربوت . حنو. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : ز فتراک بگشاد پیچان کمند خم خام در کوهه ٔ زین فکند. فردوسی . فروهشته از کوهه ٔ زین لگام به فتراک بر حلقه اش خَم ِّ خام . فردوسی . به قلب اندرون پور دستان سام ابر کوهه ٔ زین درون خَم ِّ خام . فردوسی . نصرت از کوهه ٔ زینت نه فروداست و نه بر دولت از گوشه ٔ تاجت نه فراز است و نه باز. منوچهری . زدش بر کمربند و خفتان گبر برآوردش از کوهه ٔ زین به ابر. اسدی . به پیش کوهه ٔ زین برنهاد ایر چو یوغ سوار گشته بدان مرکبان رهوارم . سوزنی (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - پس کوهه ؛ بلندی عقب زین . (ناظم الاطباء). - پیش کوهه ؛ بلندی جلو زین . (ناظم الاطباء). ◄ برآمدگی پشت گاو و پشت شتر را هم می گویند. (برهان ). کوهان شتر و گاو. (آنندراج ) (ناظم الاطباء). مثل کوهان معنی می دهد. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : دوم روز، هنگام بانگ خروس ببندیم بر کوهه ٔ پیل کوس . فردوسی . فرودآمد و تخت را داد بوس ببستند بر کوهه ٔ پیل کوس . فردوسی . یکی تخت بر کوهه ٔ ژنده پیل ز پیروزه تابان به کردار نیل . فردوسی . بزد مهره بر کوهه ٔ زنده پیل زمین گشت جنبان چو دریای نیل . فردوسی . اَبَر کوهه ٔ پیل در قلبگاه بلورین یکی تخت چون چرخ ماه . اسدی . هیون دوکوهه دگر شش هزار همه بارشان آلت کارزار. اسدی (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). بیاراست در کوهه ٔ زنده پیل زد آیین زیبا و گنبد دو میل . اسدی (از یادداشت ایضاً). وین هودج کبریای دل را بر کوهه ٔ چرخ اخضر آرم . خاقانی . طالعش را شهسواری دان که بار هودجش کوهه ٔ عرش معلا برنتابد بیش از این . خاقانی . در سایه ٔ قبولت یاد جهان نیارم بر کوهه ٔ ثریا قصد ثری ندارم . خاقانی . غریو کوسها بر کوهه ٔ پیل گرفته کوه و صحرا میل در میل . نظامی . برآمد یکی صدمه از نفخ صور که شد ماهی از کوهه ٔ گاو دور. نظامی . ز بس کوهه ٔ گاو و ماهی چو کوه شده در زمین گاو و ماهی ستوه . نظامی . ◄ هر چیز بلند را نیز گفته اند. (برهان ). چیزی بلند. (فرهنگ رشیدی ). هر چیز بلند و مرتفع. (ناظم الاطباء). هر چیز بلند و برآمده . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ مطلق بلندی را نیز گویند. (برهان ). بلندی عموماً. (فرهنگ رشیدی ). ارتفاع و بلندی . (ناظم الاطباء). - کوهه ٔ آسمان ؛ بلندی آسمان که به تازی اوج گویند. (ناظم الاطباء). اوج آسمان . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ قله ٔ جبال . (فرهنگ رشیدی ) (آنندراج ). قله ٔ کوه .(فرهنگ فارسی معین ) : ز نزدیکان او کوهه ٔ دلاور بشد بر کوهه ٔ کوهی تکاور. (ویس و رامین، از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). وصف درآمد علم است این که بانگ کوس همچون صدای کوه بد از کوهه ٔ جبال . امیرخسرو (از فرهنگ رشیدی ). ◄ به معنی موجه ٔ آب هم هست . (برهان ) (از آنندراج ). به معنی موج نیز گفته اند که کوهه ٔ آب گویند. (فرهنگ رشیدی ). موج . (ناظم الاطباء). موج آب . (فرهنگ فارسی معین ). - کوهه ٔ آب ؛ به معنی جست وخیزآب است که موج بزرگ باشد. (برهان ). موج بزرگ . (ناظم الاطباء). موج آب . (فرهنگ فارسی معین ). - کوهه برآوردن ؛ موج برآوردن دریا و جز آن . (ناظم الاطباء): موج ؛ کوهه برآوردن آب . (منتهی الارب ). - کوهه زدن ؛ موج زدن : چنان کوهه زد بحر انعام عامت که امید را قوت آشنا نیست . شرف الدین شفروه (از آنندراج ). دگر روز کاین ترک سلطان شکوه ز دریای چین کوهه برزد به کوه . نظامی (شرفنامه چ وحید ص ٤٤٥). و رجوع به ترکیب بعد شود. - کوهه زن ؛ موج زن : هست سیل دیده ام در کوه و صحرا کوهه زن ابر اشکم گشت از افلاس طوفان بهار. کاتبی . و رجوع به ترکیب قبل شود. - کوهه برکوهه ؛ موج برموج . حلقه برحلقه : دید دودی چو اژدهای سیاه سر برآورده در گرفتن ماه کوهه برکوهه پیچ پیچ کنان بر صعودفلک بسیچ کنان . نظامی . ◄ به معنی نهیب و حمله هم آمده است . (برهان ) (از ناظم الاطباء). حمله . (آنندراج ). به معنی حمله نیز آمده . (فرهنگ رشیدی ) : چو در معرکه برکشم تیغ تیز ز کوهه کنم کوه را ریزریز. نظامی (از فرهنگ رشیدی ). - کوهه زدن ؛ حمله کردن : سپاهی که اندیشه را پی کند چو کوهه زند کوه از او خوی کند. نظامی (شرفنامه چ وحید ص ٤٣٠). ◄ جن را نیز گفته اند، چه جن گرفته را کوهه گرفته هم می گویند. (برهان ). در فرهنگ جهانگیری به معنی جن و اهریمن آورده و کوهه گرفته جن گرفته را گفته به دلیل بیت خاقانی که در تحفةالعراقین گفته . (آنندراج ). جن و پری . (ناظم الاطباء). در حاشیه ٔ برهان چ معین آمده : «جن بود، و کوهه گرفته جن گرفته باشد. حکیم خاقانی این معنی را به نظم آورده : از کوهه ٔ غم شکوه بگرفت چون کوهه گرفته کوه بگرفت ». رشیدی این بیت را به نظامی نسبت دهد و گوید: «معنی ثانی (جن ) در هیچ نسخه به نظر درنیامده و در شعر نظامی کوهه گرفته به معنی سر به صحرا نهاده که کنایه از دیوانه باشد نه آنکه کوهه به معنی جن بود». شعر از نظامی است . مؤلف فرهنگ نظام گوید: «احتمال می رود کوهه در مصراع دوم با فتح اول و عربی باشد به معنی تحیر و معنی شعر هم درست درمی آید». در عربی «کَوَه » به معنی تحیر و مصدر است نه «کوهه » به سکون دوم . - کوهه گرفته ؛ جن گرفته را گویند یعنی شخصی که او را جن گرفته باشد. (برهان ) (آنندراج ). جن گرفته و جادوکرده شده . (ناظم الاطباء). و رجوع به معنی بعد و کوهه (معنی نهم ) شود. - ◄ سر به کوه و بیابان نهاده . دیوانه . در فرهنگها «کوهه » را به معنی جن و «کوهه گرفته » را به معنی جن زده گرفته اند و صحیح نیست . (از فرهنگ فارسی معین ) : از کوهه ٔ غم شکوه بگرفت چون کوهه گرفته کوه بگرفت . نظامی (از فرهنگ رشیدی ). ◄ تپه و کوهچه . ◄ ترس و بیم وهول و هراس . (ناظم الاطباء).