کوله
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(لَ) (ص.) احمق، نادان.<br>
فرهنگ فارسی معین
(لِ) باری که روی دوش حمل کنند.
(لَ) (ص.) احمق، نادان.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کوله . [ ک ُ ل َ ] (اِخ ) دهی از دهستان حسین آباد که در بخش دیواندره ٔ شهرستان سنندج واقع است و ١٤٠ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٥).
کوله . [ ل َ / ل ِ ] (اِ) با ثانی مجهول، گوی را گویند که صیادان در آن نشینند تا صید ایشان را نبیند و دام را بکشند. (برهان ) (آنندراج ). مرادف چاله است . (آنندراج ). گوی که در آن صیاد نشیند تا او را نبیند و دام را بکشد. (فرهنگ رشیدی ) : تا کی آید به دام مرغ مراد همچو صیاد مانده در کوله . نزاری قهستانی (از فرهنگ رشیدی ). ◄ خارپشت کلان و کوچک را نیز گفته اند و به این معنی با کاف فارسی هم آمده است . (برهان ). خارپشت . (ناظم الاطباء). خارپشت . مرنگو. خجو. تشی . راورا. بهین . سکنه . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). اسم فارسی قنفذ است . (فهرست مخزن الادویه ). ◄ نوعی از حیله که خروسان جنگی را باشدو در ضمن این استراحت کنند و خصم را از کثرت حرکت مانده سازند. (فرهنگ رشیدی ). نوعی از حیله که خروسان جنگی در جنگ دارند و بدوند و نفس تازه کنند و خصم رااز حرکت خسته و مانده سازند و آنگاه بازگردند و به جنگ درآیند تا غالب شوند چنین خروس را «کله رو» به فتح «را» خوانند... (آنندراج ) (انجمن آرا). ◄ کول . تالاب . استخر. آبگیر. (فرهنگ فارسی معین ) : شه چو حوضی دان حشم چون لوله ها آب از لوله رود در کوله ها. مولوی (مثنوی ). ◄ در اصطلاح بنایان، دیواره ای که گرد حوض و امثال آن برآرند بالاتر از کف صحن حیاط. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ نامی است که در خوزستان به گندم سخت می دهند. مقابل نرمه . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ نانی که خمیر آن از دیوار تنور در آتش افتد و شکل مقصود را بگذارد. نان جداشده از جدار تنور و به آتش افتاده . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ کتف و میانه ٔ دوکتف و هنوز هم معروف است : سیه کوله ای گردبازو منم گران کوه را هم ترازو منم . نظامی (گنجینه گنجوی ). و رجوع به کول شود. ◄ از: کول (معنی اول ) + (پسوند نسبت ) آنچه بر کول (شانه و پشت ) حمل کنند. کوله بار. (فرهنگ فارسی معین ). پشته : یک کوله هیزم ؛ یک کوله بار. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ در تداول مردم درکه، پلک . پلک چشم . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ عصیده . کاچیک . خوش نرم . (زمخشری، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ (ص ) به معنی ابله و احمق و بی عقل باشد. (برهان ). احمق . بی عقل . (از آنندراج ). ابله . احمق . نادان . (از ناظم الاطباء). به این معنی صحیح گوله، گول است . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). ◄ کوتاه . (برهان ). کوتاه بالا. (ناظم الاطباء). در لهجه ٔ مازندرانی و گیلکی کله، به معنی کوتاه یا خرد. کوله خاس . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ به معنی حرام زاده هم هست . (برهان ). حرام زاده . (ناظم الاطباء). با مول گیلکی مقایسه شود. (حاشیه ٔ برهان چ معین ).
کوله . [ ک َ / کُو ل َ / ل ِ ] (ص ) خمیده . منحنی . کج . (فرهنگ فارسی معین ). - کج و کوله ؛ در تداول عامه، کج و معوج . (فرهنگ فارسی معین ). کوله مترادف کج و از توابع آن است . کج و معوج . مجازاً به آدمهای نادرست یا بداخلاق نیز ممکن است اطلاق شود. (فرهنگ عامیانه ٔ جمالزاده ).
مترادف و متضاد واژهدان
پشت کولهبار آبگیر، استخر، تالاب انبوه، توده