کوس زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کوس زدن . [ زَ دَ ] (مص مرکب ) کوس فروکوفتن . (فرهنگ فارسی معین ). آواز برآوردن از کوس . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). کوس نواختن . طبل کوفتن : بزد بوق و کوس و سپه برنشاند به کردار آتش از آنجا براند. فردوسی . بزد کوس رویین و روزی بداد بشد تا سر مرز ایران چو باد. فردوسی . بزد کوس رویین و هندی درای سواران سوی رزم کردند رای . فردوسی . بزن کوس رویین و شیپور و نای به کشمیر و کابل فراوان مپای . فردوسی . هنگام سحر ابر زند کوس همی با باد صبا بید کند کوس همی . منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ١٤٩). گفتند سخت صواب است و روان کردند و کوس می زدند و حزم نگاه می داشتند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٥٤). فرموده بود که کوس نباید زد. (تاریخ بیهقی، ایضاً ص ٧٩). اعیان و مقدمان را بخواندندو خوارزمشاه را بدیدند و بازگشتند و سوار بایستادندو کوس جنگ بزدند. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ٣٤٨). ای صاحبی که خطبه ٔ دولت به نام توست کوس شهنشهی زده از طرف بام توست . سوزنی . سلیمان است این همت به ملک خاص درویشی که کوس ((رَب ِّ هَب ْ لی )) می زنند از پیش میدانش . خاقانی . به دولت کوس شاهی در جهان زد به سلطانی علم بر هفت خوان زد. نظامی (الحاقی ). آوازه ٔ وصال تو کوس ابد زده مشاطه ٔجمال تو لطف ازل شده . عطار. روز و شب بر درگه سلطان جان تا ابد کوس وفایی می زنم . عطار. چون دوست گرفتی چه غم از دشمن خونخوار گو بوق ملامت بزن و کوس شناعت . سعدی . کوس غارت زد فراقت گرد شهرستان دل شحنه ٔ عشقت سرای عقل در طبطاب داشت . سعدی . رسم تقوی می نهد در عشقبازی رای من کوس غارت می زند در ملک تقوی روی تو. سعدی . - کوس آسایش بزدن ؛ مانند شیپور راحت باش کشیدن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : لشکر شاه رابدیدند و روز به آخر آمده بود کوس آسایش بزدند و بازگردیدند. (اسکندرنامه ٔ نسخه ٔ نفیسی، یادداشت ایضاً). - کوس لمن الملک زدن ؛ دعوی الوهیت کردن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). خود را دارای قدرت و نیروی عظیم دیدن . اقتباسی از آیه ٔ شریفه ٔ: لمن الملک الیوم لله الواحد القهار . (از امثال و حکم ص ٢٤٦) : آن دلبر عیار اگریار منستی کوس لمن الملک زدن کار منستی . سنایی (از امثال و حکم ). - امثال : کوس رسوایی ما بر سر بازار زدند . ؟ (امثال و حکم ص ١٢٤٦) کوس نادری هم بزنند بیدار نمی شود ؛ یعنی خوابش بسیار سنگین است . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ مرادف کوس برکشیدن . (آنندراج ). کنایه از کوچ کردن : آن ساز نما که چون زنی کوس خیزد ز جهان هزار افسوس . شیخ ابوالفیض فیاضی (از آنندراج ). و رجوع به کوس برکشیدن شود. ◄ تنه زدن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). دوش بر دوش یا پهلو به پهلو زدن . آسیب رساندن : تبر از بس که زد به دشمن کوس سرخ شد همچو لالکای خروس . رودکی . هنگام سحر ابر زند کوس همی بر بید زند باد صبا کوس همی . منوچهری (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به کوس شود. - کوس زدن با کسی ؛ کنایه از دعوی برابری و همسری کردن و به مقابله ٔ حریف کردن و صف آراستن . (آنندراج ) : رایت میمونت که شد چرخ تاب کوس زده با علم آفتاب . امیرخسرو (از آنندراج ).