کوره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کوره . [ رَ / رِ ] (اِ) آتشگاه آهنگری و مسگری . (برهان ). به معنی آتشدان زرگر و آهنگر و امثال آنها. (آنندراج ).آتشگاه آهنگری و مسگری و زرگری و جز آن . (ناظم الاطباء). آتشدان آهنگر. کلانه ٔ آهنگر. تنور آهنگر. اتون . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). در اوراق مانوی (پهلوی ) کورک (تنور، کوره )، اکدی کورو و در عربی «کور...کوره ٔ آهنگران از گل » و مقایسه شود با گیلکی کوری (اجاقهای گلی ). (حاشیه ٔ برهان چ معین ) : و هرگه که تیره بگردد جهان بسوزد چو کوره شودبادغر. خسروی . چنان آهنگری کز کوره ٔ تنگ به شب بیرون کشد رخشنده آهن . منوچهری . اگر صد بار در کوره گدازی همانم باز وقت بازدیدن . ناصرخسرو. ای سوزنی تنت اگر از کوه آهن است در کوره ٔ دل آر و چو سوزن ز غم بکاه . سوزنی . زر اگر خاتم ترا نسزید باز با کوره ٔ گداز فرست . خاقانی . منم آن کاوه که تأیید فریدونی و بخت طالب کوره و سندان شدنم نگذارند. خاقانی . چون به یکی پاره پوست ملک توانی گرفت غبن بود در دکان کوره و دم داشتن . خاقانی . مرا در کوره ٔ آتش نشاندند به جایی این چنین ناخوش نشاندند. نظامی . دهی وآنگه چه ده چون کوره ای تنگ که باشد طول و عرضش نیم فرسنگ . نظامی . ندارم طاقت این کوره ٔ تنگ خلاصی ده مرا چون لعل از سنگ . نظامی . همچو کوره هرکه باد از جای دیگر می خورد بایدش سرکوفته مانند سندان زیستن . رضی نیشابوری . - از کوره بدر (در) کردن ؛ در تداول عامه، بسیار عصبانی کردن . (فرهنگ فارسی معین ). - از کوره دررفتن ؛ در تداول عامه، بسیار عصبانی شدن . (فرهنگ فارسی معین ). سخت غضبناک شدن . عظیم خشمگین شدن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - از کوره درکردن کسی را ؛ در تداول عامه، عصبانی کردن . (فرهنگ فارسی معین ). - کوره ٔ آهن ؛ کوره ای که در آن آهن را تفته و سرخ کنند. کوره ای که در آن آهن را بگدازند : گرم است دمم چون نفس کوره ٔ آهن تنگ است دلم چون دهن کوره ٔ سیماب . خاقانی . - کوره ٔ آهنگر ؛کوره ای که آهنگران آهن را در آن تفته و سرخ کنند : سینه ٔ ما کوره ٔ آهنگر است تا که جهان افعی ضحاک شد. خاقانی . - کوره ٔ آهنگری . رجوع به ترکیب قبل شود. - کوره ٔ تابان کیمیای سپهر ؛ منجمان و رمالان و رصدبندان خم نشین . (ناظم الاطباء). و رجوع به کوره تاب شود. - کوره ٔ سیماب . رجوع به ترکیب کوره ٔ شنگرف ذیل معنی بعد و شاهد ترکیب کوره ٔ آهن شود. - مثل کوره ؛ تنی از تب سوزان . (امثال و حکم ص ١٤٧٤). - مثل کوره ٔ حدادی سوختن ؛ تبی شدید داشتن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ جایی که خشت و گچ و امثال آن پزند. (برهان ). جایی که در آن خشت و گچ و آهک پزند.(ناظم الاطباء). جایی که در آن خشت و گچ و امثال آن پزند. (فرهنگ فارسی معین ). داش . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - کوره ٔ شنگرف ؛ کوره ای که شنگرف را در آن گذارند تا سیماب (جیوه ) از آن به دست آورند. کوره ٔ سیماب : بسان کوره ٔ شنگرف شد گل از گل سرخ بر او چو روشن سیماب ریخت قطره سحاب . مسعودسعد. و رجوع به ترکیب های معنی اول شود. ◄ جایی که در آن از گل، گلاب گیرند : گل در میان کوره بسی دردسر کشید تا بهر دفع دردسر آخر گلاب شد. خاقانی . من چو گلم که در وطن خار برد عنان از آن رستم و کوره ٔ سفر شد وطنم دریغ من . خاقانی . بیمارم و چون گل که نهی در دم کوره گه در عرقم غرقه گه در تبم از تاب . خاقانی . اکنون روا مدار که نومیدیم کند چون گل عرق گرفته و چون کوره تافته . مجیرالدین بیلقانی (از آنندراج ). ◄ مخزنی که در بن چاه مبال و جز آن کنند از هر سوی به بلندی قامتی با عرضی که یک تن درون تواند رفت به هر طول که خواهند، و این خلاف انبار است . سوراخ افقی قناتها و مستراحها. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ راهی از تنبوشه و جز آن که به چاهی رود تنبوشه یا راهی که فاضل آب را به چاه برد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ کوره ٔ چشم . مغاکی در زیر پیشانی که جهاز چشم در آن جای دارد. کاسه ٔ چشم . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): لَخص ؛ گوشت کوره ٔ چشم . (مهذب الاسماء). عین لخصاء؛ چشمی که کوره ٔ وی گوشتین بود و ستبر. (مهذب الاسماء). عین کحلاء؛ چشمی که کوره ٔ وی سیاه بود. (مهذب الاسماء، یادداشت به خطمرحوم دهخدا). ◄ بام چشم . پلک زبرین چشم . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ به هندی پارچه و جامه ٔ ناشسته . (برهان ). پارچه ٔ ناشسته که هنوز به کاری درنیامده باشد، و به این معنی هندی است . (از آنندراج ). جامه و پارچه ٔ ناشسته ٔ گازری ناکرده .(ناظم الاطباء). ◄ ظرف سفالین آب نرسیده را گویند. (برهان ) (ناظم الاطباء). آوند گلی که آب ندیده باشد و به این معنی هندی است . (از آنندراج ). ظاهراً مصحف کوزه است . (حاشیه ٔ برهان چ معین ).
کوره . [ ] (اِ) به نقل حدودالعالم از مسکوکاتی بوده است که در سلابور از شهرهای هندوستان رایج بوده است . (از حدود العالم چ دانشگاه ص ٧٠).
کوره . [ ک ِ وِ رِ / ک َ وَ رِ ] (اِ) همان کبره است . (فرهنگ لغات عامیانه ٔ جمالزاده ). رجوع به کبره، کبره بستن و دیگر ترکیب های این کلمه شود.