کهگل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کهگل . [ ک َ گ ِ ] (اِ مرکب ) مخفف «کاه و گل »، و با لفظ کردن مستعمل . (آنندراج ). کاهگل . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ) : سرای خود را کرده ستانه ٔ زرین به سقف خانه پدر بر ندیده کهگل و ویم . سوزنی (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). رنگ رویم فتاد بر دیوار نام کهگل به زعفران برخاست . خاقانی . روی خاک آلود من چون کاه بر دیوار حبس از رخم کهگل کند اشک زمین اندای من . خاقانی . خود تو کفی خاک به جانی دهی یک جو کهگل به جهانی دهی . نظامی . تر و خشکی اشک و رخسار من به کهگل براندود دیوار من . نظامی . کی آن دهان مردم است سوراخ مار و کژدم است کهگل در آن سوراخ زن کژدم منه بر اقربا. مولوی (از فرهنگ فارسی معین ). روی خاکی و نم چشم مرا خوار مدار چرخ فیروزه طربخانه از این کهگل کرد. حافظ. چون عمر سر آمد حسن از عیش عنان تافت کهگل چه کند بام چو بنیاد نمانده ست . میر حسن دهلوی (از آنندراج ). رجوع به کاهگل شود.