کهن گشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کهن گشتن . [ ک ُ هََ / هَُ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) پیر شدن . به سن کهولت و سالخوردگی رسیدن : سرای سپنج است بر راه رو تو گردی کهن دیگر آید به نو. فردوسی . اگر زآهنی چرخ بگْدازدت چو گشتی کهن باز نَنْوازدت . فردوسی . چنین گفت پرسنده را سروبن که شادان بدم تا نگشتم کهن . فردوسی . ای گشته کهن به کار دیوی وَاکنون به نوی شده خدایی . ناصرخسرو. کهن گشتی و نو بودی تو بی شک کهن گردد نو ار سنگ است و خاره . ناصرخسرو. مادری دیدی که فرزندش کهن گردد هگرز چون کهن مادرْش را بسیار بازآید نوی . ناصرخسرو. چو خدمتگزاریت گردد کهن حق سالیانش فرامش مکن . سعدی (بوستان ). رجوع به کهن شدن شود. ◄ از رونق و رواج افتادن . بر اثر گذشت روزگار از مقبولیت چیزی کاسته شدن . بر اثر مرور زمان از جلوه و زیبایی چیزی کم شدن : همه سخته باید که راندسخن که گفتار نیکو نگردد کهن . فردوسی . سه دیگر بدانی که هرگز سخن نگردد برِ مرد دانا کهن . فردوسی . کهن گشته این داستانها ز من همی نو شود بر سر انجمن . فردوسی . کهن گشت این نامه ٔ باستان ز گفتار وکردار آن راستان . فردوسی . که این داستانها و چندین سخن گذشته بر او سال و گشته کهن . فردوسی . نو شعرهای حجت بر خویشتن به حجت برخوان اگر کهن گشت این گفته ٔ کسائی . ناصرخسرو. کهن گردد اکنون حدیث افاضل چو از عقل او حله ٔ علم نو شد. خاقانی . ◄ فراموش شدن . از یادها رفتن .از لوح خاطر محو شدن : که هرگز نگردد کهن نام نو برآید ز مردی همی کام نو. فردوسی . همی نام جستی میان دو صف کنون نام جاویدت آمد به کف که تا در جهان مردم است و سخن چنان نام هرگز نگردد کهن . فردوسی . - کهن گشتن رنج کسی ؛ ضایع و تباه شدن آن . پاداش زحمات کسی فراموش شدن یا به تأخیر افتادن . تلاش و کوشش کسی بی اجر ماندن : بسی رنج برداشتی زین سخن نمانم که رنج تو گردد کهن . فردوسی . رجوع به ترکیب «کهن شدن رنج » ذیل «کهن شدن » شود. ◄ دیر ماندن . بسیار توقف کردن . بسیار درنگ کردن . دیر زیستن : ستاینده ای کو زبهر هوا ستاید کسی را همی ناسزا شکست تو جوید همی زآن سخن ممان تا به پیش تو گردد کهن . فردوسی . هر آن زیردستی که فرمان شاه به رنج و به کوشش ندارد نگاه بود زندگانیش با درد و رنج نگردد کهن در سرای سپنج . فردوسی .