کهن سال
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) (ص مر.) سالخورده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~.) (ص مر.) سالخورده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کهن سال . [ ک ُ هََ / هَُ ] (ص مرکب ) معمر و آنکه دارای عمر بسیار باشد. (ناظم الاطباء). پیر و سالخورده . مقابل خردسال . (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : وآن کعبه چون عروس کهن سال تازه روی بوده مشاطه ای به سزا پور آزرش . خاقانی . ز تاریخ کهنسالان آن بوم مرا این گنجنامه گشت معلوم . نظامی . کهن سالان این کشور که هستند مرا بر شقه ٔ این شغل بستند. نظامی . همان صاحب سخن پیر کهن سال چنین آگاه کرد از صورت حال . نظامی . کهن سالی آمد به نزد طبیب ز نالیدنش تا به مردن قریب . سعدی (بوستان ). شنید این سخن مرد کارآزمای کهن سال و پرورده ٔ پخته رای . سعدی (بوستان ). ◄ قدیم . دیرینه . (فرهنگ فارسی معین ). آنچه بر او سالهای بسیاری گذشته باشد : مهر شرف به صفه ٔ شاه اخستان رسید صفه ز هفت چرخ کهن سال درگذشت . خاقانی . ملک تو کشتی است و چرخ نوح کهن سال کش ز شب و روز حام و سام برآمد. خاقانی . که می داند که این دیر کهن سال چه مدت دارد و چون بودش احوال . نظامی . فرودآمد بدان دیر کهن سال بر آن آیین که باشد رسم ابدال . نظامی . ریشه ٔ نخل کهن سال از جوان افزون تر است بیشتر دلبستگی باشد به دنیا پیر را. صائب .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی