کهدان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کهدان . [ ک َ ] (اِ مرکب ) جایی که در آن کاه و علف ستوران نهند. (آنندراج ). کاهدان . مَتْبَن . مَتْبَنة. انبار کاه . (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : وینها که نیند از تو سزای که و کهدان مر حور جنان را تو چه گویی که سزااند؟ ناصرخسرو. تو چه گویی که جهان از قبل اینهاست که دریغ آید زیشانْت همی کهدان . ناصرخسرو. دیگ شکم از طعام لبریز مکن گر کاه نباشد ز تو کهدان از توست . میرالهی همدانی . - امثال : مردان در میدان جهند و ما در کهدان جهیم . (امثال و حکم ص ١٥١٢). ◄ جایی که در آن جهت خوابیدن سگ کاه می ریزند. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ فارسی معین ) : افسر زرین تو را و دولت بیدار وآنکه تو را دشمن است بد سگ کهدان . (از تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٦٣٦). - امثال : گر سگی بانگی کند بر بام کهدان غم مخور . ؟ (از امثال و حکم ص ١٢٩٥).
کهدان . [ ک َ هََ ] (ع مص ) دویدن خر. (تاج المصادر بیهقی ). کَهْد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (اقرب الموارد). رجوع به کهد شود.