کهتری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کهتری . [ ک ِ ت َ ] (حامص مرکب ) خردی و کوچکی . (ناظم الاطباء). ◄ چاکری . زیردستی . (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). فرمانبری . خدمتگزاری : بگفتند هر یک که ما کهتریم اگر کهتری را خود اندرخوریم . فردوسی . ور ایدون که نایم به فرمانبری برون برده باشم سر از کهتری . فردوسی . همه کهتری را بیاراستند همه بدره و برده ها خواستند. فردوسی . بیابی به نزدیک ما مهتری شوی بی نیاز از بد کهتری . فردوسی . کنون گر نگیری ره کهتری نیایی برِ شه به فرمانبری . فردوسی . ازکهتری به مهتری آن کس رسد که او توفیق یابد و کند این خدمت اختیار. فرخی . کند کهتری آرزو مهتران را که او رای دارد به کهترنوازی . سوزنی . او مالک الرقاب دو گیتی و بر درش در کهتری مشجره آورده انبیا. خاقانی . وی پهلوان ملکت داودیان به گوهر شایم به کهتریت که بد گوهری ندارم . خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٢٨٢). ◄ خردسالی . (ناظم الاطباء). رجوع به کهتر شود.