کهترنواز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کهترنواز. [ ک ِ ت َ ن َ ] (نف مرکب ) کهترپرور. زیردست نواز. بنده پرور : یکی گفت کای شاه کهترنواز چرا گشتی اکنون چنین دیرساز. فردوسی . چو آمد برِ شاه کهترنواز نوان پیش او رفت و بردش نماز. فردوسی . دگر گفت کای شاه کهترنواز تو را پادشاهی و عمر دراز. فردوسی . بدو گفت کای شاه کهترنواز جوانمرد و روشندل و سرفراز. فردوسی . اگرچه رهی را تو کهترنوازی نپرهیزی از دردسر وز گرانی . منوچهری . پیروزبخت مهتر کهترنواز نیک مخدوم اهل کشور و مکثوم بن جنی . منوچهری (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). این منم یا رب به صدر مهتر کهترنواز از ندیمان یافته بر خواندن مدحت جواز. سوزنی . مهتر کهترنواز از مدحت من شاد و خوش من خوش و شاد از قبول مهتر کهترنواز. سوزنی . رجوع به کهترپرور شود.