کنب
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(کَ نَ) (اِ.) کنف، گیاهی که از آن ریسمان بافند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(کَ نَ) (اِ.) کنف، گیاهی که از آن ریسمان بافند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کنب . [ کُمْب ْ ] (اِ) نوعی از خیار که آن را شنبر خیار خوانند. (برهان ) (ناظم الاطباء). نوعی از خیار. (انجمن آرا) (آنندراج ). اسم فارسی نوعی از قثاء است . (فهرست مخزن الادویه ) : کدک و کشک نهاده است و تغار لور و دوغ قدحی کرده پر از کنگر و کنب خوش خوار. بسحاق اطعمه (دیوان ص ١٣).
کنب . [ کُمْب ْ ] (اِخ ) شهر قم مرادف کم . (فرهنگ رشیدی ). نام شهر قم است که نزدیک به کاشان باشد. (برهان ). شهر قم . (انجمن آرا) : تو بدان خدای بنگر که صد اعتقاد بخشد ز چه سنی است مروی ز چه رافضی است کنبی . مولوی (از فرهنگ رشیدی ).
کنب . [ ک ُ ن ُ ] (اِخ ) شهری است به ماوراءالنهر که لقبش اسروشنه است . (منتهی الارب ) (از معجم البلدان ) (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).