کمرگاه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کمرگاه . [ ک َ م َ ] (اِ مرکب ) میان و در این صورت کمر به معنی کمربند باشد که برمیان بندند. (آنندراج ). محلی که کمربند و یا تنگ بر آن قرار می گیرد. (فرهنگ فارسی معین ). آن بهر از تن، که کمر بدان بندند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : بر کمرگاه تو از کستی جور است بتا چه کشی بیهده کستی و چه بندی کمرا. خسروانی . یکی نیزه زد بر کمرگاه اوی ززین برگرفتش به کردار گوی . فردوسی . بگویش که ما را بسان پلنگ بسود از پی تو کمرگاه و چنگ . فردوسی . فکندآن تن شاهزاده به خاک به چنگال کردش کمرگاه چاک . فردوسی . رگ باسلیق زدن و حجامت کمرگاه و استفراغ به حقنه ٔخسک و بابونه واکلیل الملک . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و علاج بر وفق که آفتی از وی تولد نکند آن است که رگ باسلیق می زنند و بر پهنه و کمرگاه و بر روی ران حجامت می کنند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). بهم بیامیزند و بر کمرگاه و بیغوله های روان می نهند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). عمر تو خواهم چو عمر نوح و اندر دست تو ذوالفقاری از کمرگاه عدو برده کباب . سوزنی . بندگان شه کمند ازچرم شیران کرده اند در کمرگاه پلنگان جهان افشانده اند. خاقانی . لرزلرزان چو دزد گنج پرست در کمرگاه او کشیدم دست . نظامی . چولختی گذشت آمد آن پیل مست کمرگاه زیبا عروسی به دست . نظامی . مویت نهاده سر به کمرگاه تو مگر آمد که با تو دست هوس در کمر کند. سلمان ساوجی (از آنندراج ).