کمرکش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کمرکش . [ ک َ م َ ک َ / ک ِ ] (نف مرکب ) مرد شجاع و دلیر و دلاور و بهادر و پهلوان باشد. (برهان ). کنایه از مرد شجاع و دلاور و بهادر و پهلوان . (آنندراج ). پهلوان و مرد شجاع و دلیر و بهادر. (ناظم الاطباء) : کمرکشان سپه را جداجدا امروز کمر برهنه به منزل شدی ز حلیه ٔ زر. فرخی . به چاشتگاه ملک با کمرکشان سپاه برفت بر دم او جنگجوی و کینه گزار. فرخی . ◄ (اِ مرکب ) دامنه ٔ کوه و تپه . (فرهنگ فارسی معین ): کوه کمرکش، کوه کمربرکشیده ٔ بلند. (گنجینه ٔ گنجوی ص ٣٣٠). کوه کمرکشیده و راست و سربالا که صعود بر آن غیرممکن است : بر آن کوه کمرکش رفت چون باد کمر دربست و زخم تیشه بگشاد. نظامی (گنجینه ٔ گنجوی ص ٣٣٠). ◄ وسط و میان چیزی از درازی آن : کمرکش کوچه . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ در اصطلاح نجاران، باهوی میان کتیبه و کلاه . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).