کسف
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(کَ) [ ع. ] (مص م.)<BR>۱- بریدن، پاره کردن.<BR>۲- افکندن حرف متحرکی راکه در آخر جزو باشد، یعنی مفعولات را بدل به مفعولن کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(کَ) [ ع. ] (مص م.) ۱- بریدن، پاره کردن. ۲- افکندن حرف متحرکی راکه در آخر جزو باشد، یعنی مفعولات را بدل به مفعولن کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کسف . [ ک ِ / ک ِ س َ ] (ع اِ) ج ِ کِسفَة.(ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). رجوع به کسفة شود.
کسف . [ ک َ ] (ع اِمص ) (در اصطلاح عروض ) افکندن حرف متحرک را که آخر جزو باشد یعنی مفعولات را مفعولن کردن . (ناظم الاطباء). افکندن حرف متحرک را که آخر جزو باشد فیعود مفعولان الی مفعولن کقوله : دار لسلمی قد عفارسمها و استعجمت عن منطق السائل . و هو من السریع عروضه و ضربه مطویان مکسوفان و کشف به معجمة تصحیف است یا لغت ردی . (از منتهی الارب ).
کسف . [ ک َ ] (ع مص ) بریدن چیزی را. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ). ◄ پاره کردن و بریدن جامه . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ). ◄ بد گردیدن حال کسی . ◄ نگونسار کردن چشم را. (ازناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ عبوس و ترشروی شدن . (از اقرب الموارد). ترشروی شدن و درباره ٔ بخیل ترشروی گویند: اکسفا و امساکاً. (از ناظم الاطباء). ترشروی شدن، منه المثل اکسفاً و امساکاً؛ یعنی ترشروئی یا زفتی و در حق بخیل ترشروی گویند. (از منتهی الارب ). ◄ گرفته شدن آفتاب و ماه . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). ◄ گرفته گردانیدن خدای ماه و آفتاب را، لازم و متعدی هردو آید. (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). بهتر آن است که در ماه گرفتن خسف و در آفتاب گرفتن کسف بکار رود. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ). ◄ غالب آمدن نور آفتاب بر ستاره ها و دیده نشدن آنها. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و قول جریر که گوید : «الشمس طالعة لیست بکاسفة تبکی علیک نجوم اللیل و القمرا» بنصب النجوم و القمر علی المفعولیة لکاسفة ای لیست تکسف ضوء النجوم مع طلوعها لقلة ضوئها و بکائها علیک و هذا احسن مما قیل فیه . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء).