کرشمه کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کرشمه کردن . [ ک ِ رِم َ / م ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) غنج . تغنج . (منتهی الارب ). تدلل . نازیدن . (یادداشت مؤلف ). به چشم و ابرو اشارت کردن . غمزه زدن . (فرهنگ فارسی معین ) : لطف تو با عروس جهان یک کرشمه کرد زآن یک کرشمه این همه غنج و دلال یافت . خواجه سلمان (از آنندراج ). کرشمه ای کن و بازار ساحری بشکن به غمزه رونق و ناموس سامری بشکن . حافظ. شاهد بخت چون کرشمه کند ماش آیینه ٔ رخ چو مهیم . حافظ (دیوان چ قزوینی ص ٢٦٣).