کردنی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کردنی . [ ک َ دَ ] (ص لیاقت ) هر چیز که لایق و شایان کرده شدن وبجا آورده شدن باشد. (ناظم الاطباء). درخور کردن . (یادداشت مؤلف ). قابل اجرا. انجام دادنی . مقابل ناکردنی و نکردنی . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ که کردن آن ضرور و واجب است . (یادداشت مؤلف ) : همان کردنیها چو آمد پدید به گیتی جز از خویشتن کس ندید. فردوسی . کنون کردنی کرد جادوپرست [ ضحاک ] مرا برد باید بشمشیر دست . فردوسی . چو آن کردنی کارها کرد راست ز سالار آخور خری ده بخواست . فردوسی . هرچند بر آن اعتماد نباشد ناچار کردنی است . (تاریخ بیهقی ص ٨٥). فرمان تو کردنی است دانم خواهم که کنم نمی توانم . نظامی . ◄ ممکن . (ناظم الاطباء). - ناکردنی ؛ غیرضرور. غیرواجب : چرا از پی سنگ ناخوردنی کنی داوریهای ناکردنی . نظامی .