کردار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کردار. [ ک ِ ] (اِمص، اِ) کرده . شغل و عمل و کار. (برهان ). فعل . (آنندراج ) (یادداشت مؤلف ). کوشش پیوسته در کار.هر عملی که انسان همیشه بدان مشغول باشد. کسب . صنعت . پیشه . اشتغال . اهتمام . (ناظم الاطباء). ◄ به فعل آوردنیها باشد از نیک و بد. (برهان ). فعل خوب و یا بد. (ناظم الاطباء). رفتار. عمل : کردار اهل صومعه ام کرد می پرست این دود بین که نامه ٔ من شد سیاه از او. حافظ. - بدکردار؛ بدعمل . بدخواه . (ناظم الاطباء). ◄ رفتار و کار خوب . (از آنندراج ). ◄ کار نیک . خوی نیک . اخلاق خوش : کردار بود جاه گر نام بزرگان کردار چنین باشد و او عاشق کردار. فرخی (از آنندراج ). رجوع به کردار کردن شود. ◄ طرز. روش . قاعده . (برهان ). ◄ هیئت . صورت . شکل . (فرهنگ فارسی معین ). - برکردارِ ؛ به شکل . به صورت . به هیأت . (از فرهنگ فارسی معین ) : چون زنی نشسته بر تختی برکردارِ منبر. (التفهیم ص ٩٢). - به کردار؛ مانند. همچون . (فرهنگ فارسی معین ) : یکی نامه ٔ نغزپیکر نوشت به نغزی به کردار باغ بهشت . نظامی (از فرهنگ فارسی معین ).
کردار. [ ک ِ ] (معرب، اِ) مثل بنا و اشجار و جای انباشته به خاکی که کسی از ملک شخص خود نقل کرده باشد، و از آنجمله است قول فقها که گویند یجوز بیع الکردارو لا شفعة فیه لانه مما ینقل . و این کلمه فارسی است . (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ).