کرت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کرت . [ ک َ ] (اِخ ) آل کرت . رجوع به آل کرت و حبیب السیر چ تهران صص ٨٤-١١٦ شود.
کرت . [ ک َرْ رَ ] (ع اِ) کرة. دفعه . مرتبه . (ناظم الاطباء). نوبت . بار. (ناظم الاطباء) (یادداشت مؤلف ). راه . ره . پی . دست . هنگام . وهلة. وعده . گه . گاه . مَرَّة. کِش یا کَش . سفر. ج، کَرّات . (یادداشت مؤلف ) : در این راه چند کرت گفت دریغ آل برمک سخن یحیی مرا امروز یاد می آید. (تاریخ بیهقی ). اگر این کرت بر فعلی سمیج و معاملتی خارج واقف شوم خود را از شین صحبت و عار الفت او خلاص دهم . (سندبادنامه صص ٩٣-٩٤). باز او پرسد که خنده بر چه بود پس دوم کرت بخندد چون شنود. مولوی . شیخ روزی چار کرت چون فقیر بهر کدیه رفت در قصر امیر. مولوی . در آن اثنا حضرت خواجه سه کرت فرمودند توبه . (انیس الطالبین ص ٣٥). تا آن جماعت سه کرت این سخن را تکرار کردند. (تاریخ قم ص ٢١٤). مهتر گبران گفت : اگر این کرت مسجد را خراب کنم خوف آن باشد که مسلمانان اتفاق کنند و شکستی به من رسد. (فردوس المرشدیه از فرهنگ فارسی معین ).
کرت . [ ک َ ] (اِ) تره . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به تره شود.