کرته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کرته . [ ک ِ ت َ / ت ِ ] (اِ) علفی باشد که از آن جاروب سازند. (برهان ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). رجوع به کُربه شود. ◄ گیاهی بود پرخار و درشت، اشترخارش گویند که آن را اشتر خورد. (لغت فرس اسدی ). درخت کوچک خاردار که آن را اشترخار گویند. (برهان ) (از ناظم الاطباء). درخت خار شترخوار. (آنندراج ) : راه بردنش را قیاسی نیست ورچه اندر میان کرته و خار. عبداﷲعارضی (از فرهنگ اسدی ).
کرته . [ ک َ ت َ / ت ِ ] (اِ) قطعه ٔ زمین زراعت کرده . (آنندراج ). قطعه ٔ زمین زراعت کرده و سبزی کاشته . (برهان ) (ناظم الاطباء). کرد. کردو. کرز. (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). رجوع به کَرت، کرد، کردو و کرز شود.
کرته . [ ک ُ ت َ / ت ِ] (اِ) به معنی پیراهن و معرب آن قرطه است و به عربی قمیص گویند. (برهان ). پیراهن و این فارسی ماوراءالنهر است . قرطق و قرطه معرب آن است . (از آنندراج ) . جامه ای که زیر جامه ها پوشند. قبای یک لا. بغلطاق . قبا. کرتک . پیرهن . (یادداشت مؤلف ) : همه دامن کرته بدرید چاک بر آن خستگیهاش بربست پاک . فردوسی . چو چین کرته بهم برشکسته جعد گشن چو حلقه های زره برزده دو زلف سیاه . فرخی . زده دامن کرته چاک از برون گشاده بر او سینه ٔ سیمگون . اسدی (گرشاسبنامه ). یکی کرته هر یک بپوشید تنگ همه چشمه چشمه به نقش و به رنگ . اسدی (گرشاسبنامه ). همه ساخته میزر از پرنیان ز دیبا یکی کرته اندر میان . اسدی (گرشاسبنامه ). همچو کرباسی که از یک نیمه زو الیاس را کرته آید وز دگر نیمه یهودی را کفن . ناصرخسرو. همان شخ کش حریرین بودکرته همی از خز بربندد ازاری . ناصرخسرو. کرته ٔ فستقی بدرد چرخ تا به مرغ نواگر اندازد. خاقانی . کرته ٔ فستقی فلک چاک زند چو فندقش هر سر ده قواره را زهره کند به ساحری . خاقانی . کرته بر قد غزالان چو قبا بشکافید چشم از چشم گوزنان چو شمر بگشایید. خاقانی . دست به تیغ و تیر آوردند و از خون کرته ٔ سرخ در سر عذیره ٔ قلعه کشیدند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٤٤). هیکل زمین جوشن یخ از بر کشید و کرته ٔ سبز نبات درپوشید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٣٢). آخر این عقلم از تنم روزی چندی (کذا!) می برود و دستار بر سرم راست نماند و کرته در برم درست نماند، بی سر و سامان شوم . (کتاب المعارف ). خنک کسی که ازین بوی کرته ٔ یوسف دلش چو دیده ٔ یعقوب خسته واشد زود. مولوی . ◄ جامه و قبای یک تهی و نیم تنه را نیز گویند که عربان سربال خوانند. (برهان ) (ناظم الاطباء). نیم تنه . (آنندراج ). نیم تنه ای باشد کوتاه که درپوشند. (اوبهی ) : ز مستی بازکرده بند کرته ز شوخی کج نهاده طرف شب پوش . سنائی . - کرته ٔ بی آستین ؛ شَوذَر. (یادداشت مؤلف ).