کرباس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کرباس . [ ک َ ] (اِ) کرپاس . (آنندراج ). جامه ٔ سفید معروف . (غیاث اللغات ). پارچه ٔ سفید. (آنندراج ). بمعنی جامه که از پنبه ساخته شود. (غیاث اللغات ) (آنندراج ). پارچه ٔ پنبه ای سفید درشت . (ناظم الاطباء). جامه ٔ سفید از پنبه ٔ خشن . پارچه ٔ پنبه ای خشن که غالباً جامه ٔ مردان و زنان روستایی است . جامه ٔ نخین درشت . (یادداشت مؤلف ): و از بم کرباس و جامه و دستاری و خرمای خیزد. (حدود العالم ). و از او [ از بست ] ... کرباس و صابون خیزد. (حدود العالم ). و از ری کرباس و برد وپنبه و عصاره و روغن و نبیذ خیزد. (حدود العالم ). همه بوم و بر زیر نعل اندرون چو کرباس آهار داده بخون . فردوسی . نامه ٔ صاحب با نامه ٔاو باشد همچو کرباس حلب با قصب مقرن . فرخی . مانک آچارهای بسیار و کرباسها از دست رشت زنان پارسا پیش آورد. (تاریخ بیهقی ). از تو درویشان کرباس نیابند و گلیم مطربان را جز دیبای سپاهان ندهی . ناصرخسرو. بسیاربدین و بدان به حیلت کرباس بدادی به نرخ بیرم . ناصرخسرو. با نبوت چه کار بود او را چون برفت از پس رسن کرباس . ناصرخسرو. چون نپوشی چه خز و چه کرباس چون نبویی چه نرگس و چه پیاز. ناصرخسرو. و پنبه ٔ بسیار خیزد [ از جهرم ] و برد و کرباس آرند از آنجا. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٣١). فرق کن فرق کن خداوندا گوهر از سنگ و دیبه از کرباس . مسعودسعد. سایه ٔ زلف سیه بر روی کرباس سفید چون منقش کرده روی لوح کافوری به قار. سوزنی . حال مقلوب شد که بر تن دهر ابره کرباس و دیبه آستر است . خاقانی . نمدها و کرباسهای ستبر ببندند بر پای پویان هزبر. نظامی . سیم بربایند زین گون پیچ پیچ سیم از کف رفته و کرباس هیچ . مولوی . یا تو بافیدی یکی کرباس تا خوش بسازی بهر پوشیدن قبا. مولوی . مدتی جولاهه دربارت کشید عاقبت کرباس گشتی توله دار. نظام قاری (دیوان ص ٢٧). ابر کرباس و شفق خسقی و شامست سمور صبح قاقم شمر و حبر پر از موج بحار. نظام قاری (دیوان ص ١١). قلمی فوطه وکرباس و ندافی و قدک یقلق و طاقیه و موزه و کفش و دستار. نظام قاری (دیوان ص ١٥). تویی آراسته بی آرایش چه به کرباس و چه به خز یکسون . بوشعیب . ◄ پارچه ٔ سفیدی که ململ نیز گویند. (ناظم الاطباء). ◄ کفن . رجوع به کرپاس شود. - با شمشیر و کرباس آمدن یا شمشیر و کرباس برداشتن یا برگرفتن ؛ به علامت تسلیم و عذرخواهی و تضرع شمشیر و کرباس (کفن ) به گردن افکندن و نزد کسی رفتن : چون سلطان برسید سیدفخرالدین سالاری به تضرع با شمشیر و کرباسی پیش سلطان آمد. (جهانگشای جوینی ). و خویشتن شمشیر و کرباسی برداشت . (جهانگشای جوینی ). و خویشتن شمشیر و کرباسی برگرفته و به خدمت سلطان آمد. (تاریخ جهانگشا). - سر و ته (سر ته ) یک کرباس بودن ؛ مساوی هم بودن . معادل هم بودن . (فرهنگ فارسی معین ) : راحتی نیست نه در مرگ و نه در هستی ما کفن وجامه هم از سر ته یک کرباسند. صائب .
کرباس . [ ک ِ ] (معرب، اِ) معرب کَرباس فارسی . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از غیاث اللغات ). جامه ٔ پنبه ای سپید. (منتهی الارب ). جامه ای از پنبه ٔ سفید و گفته اند جامه ٔ خشن . (از اقرب الموارد). ج، کَرابیس . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). مأخوذ از کرباس فارسی و بمعنی آن . ج، کَرابیس . (ناظم الاطباء). در رساله ٔ معربات نوشته که کرباس معرب کَرپاس است لفظ هندی کتابی باشد بمعنی پنبه و مجازاً بمعنی جامه که از پنبه ساخته شود و در حالت تعریب اول را کسره از آن داده اند که وزن فَعلال از غیر مضاعف در کلام عرب نیامده است .(آنندراج ) (از غیاث اللغات ). رجوع به کَرباس شود.